باز هم مینویسم
مثل تمام وقت های دیگر که نوشته ام
بازهم همان قصه ی تکراری که یعنی دلم تنگ است
نه به این معنا که برای کسی تنگ باشد
شاید این هم باشد اما دلم به این معنا که در فشار است تنگ شده است...
زندگی گاهی بد بازی اش میگیرد
انقدر با تو بازی میکند تا دلت بگیرد
مانند کودکی میماند که از اینکه لجت را دربیاورد کیف میکند...
گاهی اوقات دیگر برایم مهم نمیشود که چه کسی اینها را میحواند.اشناست یا غریبه.درباره ام چه خیالاتی میکند
گاهی تمام اینها را که در ترازوی شهوت نوشتن میگذارم قدر مثقالی هم وزن ندارند
انسان افریده شده برای اینکه درد بکشد
ان را که میکشم حتی خیلی بیشتر از سهم یک انسان. قبول
اما گاهی خسته میشوم.نه بهتر است بگویم همیشه خسته ام اما گاهی بیتاب و بیقرار تحمل نگفتنش میشوم
حس اسیری را دارم که ریسمان های محکمی را بدورم تنیده اند و هربار محکم تز از بار قبل هرکدامشان مرا به سویی میکشند
و این تن رنجور نحیف و تکیده هربار به سویی متمایل میشود و باز به جای خود باز میگردد
به سوی هر ریسمانیکه میرود تا درد کشش انرا در اندامش کم کند طناب دیگر از ان سو بیشتر کشیده میشود و زخمی اش میکند...
اخر مگر گناه اوچیست؟
راه حل این مسئله ی لاینحل را چه کسی میداند؟
شاعری عاشق و مهربان؟
یا نویسنده ای خسته و سردرگم؟
شاید هم مسافری از مرگ...
از چشمانم اشک می اید اما قلبم میسوزد
نگو چرا تو که میدانی چقدر زخم برای سوختن دارد...
شاید هم از لج این همه درد است که حتی برای فردایش هم کاری نمیکند...
اخر چاره چیست؟
اگرنامه بود پاره اش میکردم
اگر لکه بود پاکش میکردم
اما با دل چه کنم؟
تمامیکه ندارد
حتی سالهای زجرم را تقویم تنها روز نشان میدهد...
از خود و این دل بیزارم
دلیکه بال پرستوهای عاشقی را که به سمتش میایند سنگ میزند...
تنها به جرم اینکه برای تصاحبش دیر رسیده اندوانهارا هم چون خود زخمی این درد میکند...
اینگونه نگاهم نکنید باور کنید روزی ۱۰۰بار برای این خودخواهی ها و بچه بازیهایش تنبیهش میکنم اما تنها اشک میریزد و ذره ای عقب نمینشیند...
سخت است ندانی که چه باید بکنی...
بس که دل دل میکنی همه چیز را به تباهی شبهای پاییزی میکشانی...
پس کجاست ان اقاییکه قرار است روزی بیاید همانیکه تنها او میداند
دعا کنید که زودتر بیاید گرد کاروانش که از دور پیدا شود تا همان هفتمین بادیه هم با پاهای برهنه به سمتش میدوم
میدوم تا از او بپرسم که چاره ام چیست؟اخر میگویند نسخه ی بیماران لاعلاج تنها در دستان اوست...
دلم بیمار شده و تنها این را میداند که از من بگریزد...
در این کوچه پس کوچه های این دنیا هرچه میدوم به او نمیرسم
دیوانه جنون گرفته وچنگم میزند!
تنهاییم را میبیند و خونین تر میشود و مرهمم را پس میزند و تند تر از قبل از این خسته و مرهم و هر چه که بهترش کند میگریزد حتی برای فرار از من و انتقام گرفتن از من دل هم میشکند!٬!!!!!
وای بر من با این دل افسار گسیخته چه کنم...
گویا طبق معمول دنیایم وارونه هر موجود دیگریست
اخر قلبم دارد به دنبال مرگش میدود!!!!
جالب اینجاست که انهم از او فرار میکند...
بد شده
بیرحم شده
سنگدلی میکند اما این نبود...
طفلک بیچاره این نبود...
به قدر نازک و کوچک بود که با زخم بال پرنده ها دنیا برایش به پایان میرسید...
حالا زخم میزند و دم برنمی اورد...
اما هرکه هرچه میخواهد بگوید من این جنون زده ی زخمی را بهتر از هرکسی میشناسم
تنها نقاب این هارا بخود زده است...
هنوزهم همان دریای احساس است اما به سخت ترین شکل ممکن انکارش میکند
با هر ضربه آی که به پرنده ها میزند خودش هزار تکه میشود.قرنها برای درد هر زخمیکه میزند اشک میریزد اما باز هم میزند
اخر مانند جذامی ها تنها میخواهد که از او دور شوید
از او نرنجید رستوهای من
او نمیخواهد که پرتان به پرش بگیرد
تنهایی را دوست ندارد اما دروغ میگوید تا بروید
عشق را با بند بند وجودش حس میکند اما تظاهر به جهالت میکند تابروید
برویدو در اسمانی ابی تر افتابی تر رواز کنید
اسمان او جز ابر و طوفان و باران چیزی ندارد
خیلی زخمیست اما تنها میدود و میدود تا از من بگریزدو به انتهای این داستان برسد...
کاش ناجی گل های نرگس قبل از اینکه او به مقصدش برسد اورا در راه ببیند
ای کاش...
اللهم عجل لولیک الفرج...