چند وقتیست

مدتیه حوصله ی هیچی و ندارم

هیچی که میگم یعنی واقعا هیچی هااااا!!!!

باورم نمیشه که حوصله ی کارایی که قبلا عاشقشون بودمو نداشته باشم

یه کتاب نمیتونم دستم بگیرم محض رضای خدااا

چه برسه به اینکه تمومش کنم !!!

یه مدادرنگی نمیتونم دست بگیرم واسه نقاشی چه برسه به مداد سیاهو طراحی

از کم کاریم معلومه که دیگه حوصله ی پست نوشتنم ندارم !

اونروز اتفاق به اون مهمی افتاد بعد من دیدم اصلا حوصله ی نوشتنش تو دفتر خاطرات و ندارم؟؟؟؟

فکنننن

منیکه اتفاقای خیلی کم اهمیت تر از اونو با تمام جزئیات کامل وارد دفترم کردم حالا...

راستی گفتم اونروز چه اتفاقی افتاد؟

تمام وسایلامو جمع کردم

بقول معروف همه بارو بندیلمو بستمو کارامو کردم

یه حسی بهم میگفت شاید دیگه برنگردم و این اتاقو این وسایل  و و و هیچکدومو دیگه نبینم

موقع رفتن و بستن در احساس میکردم عجله ای شد و خیلی کار نکردهدارم

از پریشونی صورت و ظاهرم گرفته(حوصله ی بخود رسیدنم ندارم اخه...)

تا پست نذاشتن اینجا...

خلاصه که مثه اینکه خدا این اماده نبودنمو احساس کرد و

تو لحظه ی اخره اخررررر

یعنی جدی جدی تو اخرین مرحله هاا

یهو تو چشمام نگاه کرد گفت شما فعلا نمیتونی بری!!!

مدارکتون کامل نیست

خشکم زده بود !

با خودم گفتم شاید مصلحت بوده تا وقت داشته باشم باقی کارای نکردمو انجام بدم

حتی همین چند روز بیشترم غنیمته

کلی کار میشه کرد

ولی الان تو همون فرصت اضافمو باز

حوصله ی هیچکاری رو ندارم !!!

حتی رسیدن بخودم...

نمیدونم شاید اینا یعنی افسردگی

ولی چرا؟

منکه غمگین نیستم

فقط بی حوصلم  . . .

بدون شرح

باز هم مینویسم

مثل تمام وقت های دیگر که نوشته ام

بازهم همان قصه ی تکراری که یعنی دلم تنگ است

نه به این معنا که برای کسی تنگ باشد

شاید این هم باشد اما دلم به این معنا که در فشار است تنگ شده است...

زندگی گاهی بد بازی اش میگیرد

انقدر با تو بازی میکند تا دلت بگیرد

مانند کودکی میماند که از اینکه لجت را دربیاورد کیف میکند...

گاهی اوقات دیگر برایم مهم نمیشود که چه کسی اینها را میحواند.اشناست یا غریبه.درباره ام  چه خیالاتی میکند

گاهی تمام اینها را که در ترازوی شهوت نوشتن میگذارم قدر مثقالی هم وزن ندارند

انسان افریده شده برای اینکه درد بکشد

ان را که میکشم حتی خیلی بیشتر از سهم یک انسان. قبول

اما گاهی خسته میشوم.نه بهتر است بگویم همیشه خسته ام اما گاهی بیتاب و بیقرار تحمل نگفتنش میشوم

حس اسیری را دارم که ریسمان های محکمی را بدورم تنیده اند و هربار محکم تز از بار قبل هرکدامشان مرا به سویی میکشند

و این تن رنجور نحیف و تکیده هربار به سویی متمایل میشود و باز به جای خود باز میگردد

به سوی هر ریسمانیکه میرود تا درد کشش انرا در اندامش کم کند طناب دیگر از ان سو بیشتر کشیده میشود و زخمی اش میکند...

اخر مگر گناه اوچیست؟

راه حل این مسئله ی لاینحل را چه کسی میداند؟

شاعری عاشق و مهربان؟

یا نویسنده ای خسته و سردرگم؟

شاید هم مسافری از مرگ...

از چشمانم اشک می اید اما قلبم میسوزد

نگو چرا تو که میدانی چقدر زخم برای سوختن دارد...

شاید هم از لج این همه درد است که حتی برای فردایش هم کاری نمیکند...

اخر چاره چیست؟

اگرنامه بود پاره اش میکردم

اگر لکه بود پاکش میکردم

اما با دل چه کنم؟

تمامیکه ندارد

حتی سالهای زجرم را تقویم تنها روز نشان میدهد...

از خود و این دل بیزارم

دلیکه بال پرستوهای عاشقی را که به سمتش میایند سنگ میزند...

تنها به جرم اینکه برای تصاحبش دیر رسیده اندوانهارا هم چون خود زخمی این درد میکند...

اینگونه نگاهم نکنید باور کنید روزی ۱۰۰بار برای این خودخواهی ها و بچه بازیهایش تنبیهش میکنم اما تنها اشک میریزد و ذره ای عقب نمینشیند...

سخت است ندانی که چه باید بکنی...

بس که دل دل میکنی همه چیز را به تباهی شبهای پاییزی میکشانی...

پس کجاست ان اقاییکه قرار است روزی بیاید همانیکه تنها او میداند

دعا کنید که زودتر بیاید گرد کاروانش که از دور پیدا شود تا همان هفتمین بادیه هم با پاهای برهنه به سمتش میدوم

میدوم تا از او بپرسم که چاره ام چیست؟اخر میگویند نسخه ی بیماران لاعلاج تنها در دستان اوست...

دلم بیمار شده و تنها این را میداند که از من بگریزد...

در این کوچه پس کوچه های این دنیا هرچه میدوم به او نمیرسم

دیوانه جنون گرفته وچنگم میزند!

تنهاییم را میبیند و خونین تر میشود و مرهمم را پس میزند و تند تر از قبل از این خسته و مرهم و هر چه که بهترش کند میگریزد حتی برای فرار از من و انتقام گرفتن از من دل هم میشکند!٬!!!!!

وای بر من با این دل افسار گسیخته چه کنم...

گویا طبق معمول دنیایم وارونه هر موجود دیگریست

اخر قلبم دارد به دنبال مرگش میدود!!!!

جالب اینجاست که انهم از او فرار میکند...

بد شده

بیرحم شده

سنگدلی میکند اما این نبود...

طفلک بیچاره این نبود...

به قدر نازک و کوچک بود که با زخم بال پرنده ها دنیا برایش به پایان میرسید...

حالا زخم میزند و دم برنمی اورد...

اما هرکه هرچه میخواهد بگوید من این جنون زده ی زخمی را بهتر از هرکسی میشناسم

تنها نقاب این هارا بخود زده است...

هنوزهم همان دریای احساس است اما به سخت ترین شکل ممکن انکارش میکند

با هر ضربه آی که به پرنده ها میزند خودش هزار تکه میشود.قرنها برای درد هر زخمیکه میزند اشک میریزد اما باز هم میزند

اخر مانند جذامی ها تنها میخواهد که از او دور شوید

از او نرنجید رستوهای من

او نمیخواهد که پرتان به پرش بگیرد

تنهایی را دوست ندارد اما دروغ میگوید تا بروید

عشق را با بند بند وجودش حس میکند اما تظاهر به جهالت میکند تابروید

برویدو در اسمانی ابی تر افتابی تر رواز کنید

اسمان او جز ابر و طوفان و باران چیزی ندارد

خیلی زخمیست اما تنها میدود و میدود تا از من بگریزدو به انتهای این داستان برسد...

کاش ناجی گل های نرگس قبل از اینکه او به مقصدش برسد اورا در راه ببیند

ای کاش...

اللهم عجل لولیک الفرج...

نه جذاب است نه جالب نه مهم و نه حتی سرگرم کننده پس نخوانید بهتر است...

کمی ارام

کمی لبخند

کمی خودداری

قد سر سوزنی ابروداری

حتی کمی هم بی خیالی

اما زیاد خیلی خیلی زیاد تنهایی

به همان اندازه غمگینی

و همشان را که جمع کنی میشود من...

به صورتم که دست میکشم

چیزی را احساس میکنم

حس میکنمکه داغ هستم

شاید مریض شده باشم نمیدانم

چه اهمیتی دارد

هرچه که باشد با یکی دو قرص و شربت رنگی درست میشود

اما روحم را دست نکشیده میدانم که مریض است

خیلی وقت است که مریض است

هرچه هم گشته ام روح وشربت مناسبی برایش نیافته ام

نویسنده ای میگفت.نامش را بخاطر ندارم اما میگفت اگر من گرسنه باشم شما مرا درک میکنید و به من غذا میدهید

وقتی تشنه باشم شما مرا خواهید فهمید و سیرابم میکنید حتی دردهای جسمم را هم میبینید و ارامم میکنید

اما هیچکسی این دست های سیاهی را که در تنهاییی نامرئی من روح مرا دربر میگیرد و میفشارد را نمیبیند

از کسی کمک نمیخواهم چرا که نمیفهمند که درد من چیست تنها دیوانه ام میخوانند و گاهی که مهربان میشوند میشوم کسیکه درد بی دردی گرفته و خوشی های تمام دنیا زیر دلش زده است...

من گرسنه نیستم ابی نمیخواهم زخمی بروی تنم ندارم

اما درد دارم

کشیدن دردیکه خودت هم نمیدانی چیست بسی طاقت فرساست.اما این را کسی نمیداند

نمیدانم کجای این زندگی شد که روحم زخمی شد

کجایش بود که اینگونه بیمار گشت

شاید در ساعت ها و روزهای طولانی کودکی تنهایم بود که مبتلا به این ناارامی و بی قراری روح شدم

روح من از همان روز اول ماننددخترکی که بزور به عقد کسی درامده باشد از بودنش برای منبرای این جسم پشیمان بود...

از همان روزهای اول مانند دیوانه عصیان میگرفت و خودش را به در و دیوار جسمم میکوبید

میکوبد

خسته ام کرده

فکر میکند پیامبریست که اسیر من فرعون زاده شده

خیالاتی شده مدام فکر میکند که ان مخلوق برتریکه قرار است تمام دنیارا اباد کند اوست...

برای کوچکترین خطایی مرا به صلابه میکشد

هیچ کار مرا تایید نمیکند

چرا باور نمیکند که من یکانسان از نسل قابیلم مرا چه به معصومیت مریم !

بخدا دیگر نمیکشم

دست که از سر من نمیکشد اینلامصب بی دین !

من نمیتوانم فهمیده ی زیر چرخ های ظلم باشم نمیتوانم قهرمان او باشم نمیتوانم

مگر میگذارد من هم مثل تمامی ادمهای اطرافم مثل تمامی ادهای معمولی اطرافم به معمولی ترین شکل ممکن به این چند صباح ادامه بدهم گناه کنم خطا کنم خودخواه باشم از خود منزجر نشوم....

گیریم که نام من الهه باشد !

که چی!

من توان اسطوره شدن ندارم از من دست بکش

من نه الهه ی اب ها هستم نه بر دریاها خدایی میکنم

من معمولی ترین الهه ی این سرزمینم  بیا و اینرا برای یکبار هم شده باور کن

تقاص بلند پروازثی تورا که نباید من بدهم !

دمی هم ازین پیغامبریت پایین بیا و با این جسم خسته مدارا کن

لعنت خدا بر شما اخر شمارا چه میشود که اینگونه به جان من می ا فتید و این یکی دوجرعه ی زندگی را بکامم زهر میکنید...

این تب هم با من راه نمی اید تا کمی میان این دو وساطت کنم

شاید فهمیدکه من انی نیستم که امده تا کار مهمی روی این وسعت پوچ انجام دهد

به او بگویید که اشتباه میکند حتما که خواب دیده است حرف های در گوشی خدارا در عدم خودکه اورا ندا میداده است

دیگر نای نوشتن هم ندارم او کهگوش نمیکند اگر میخواست کمی این حرف هارا بفهمد خیلی قبل تر ازین میفهمید و با من اینگونه نمیکرد...

شما که نه روح مرا میشناسید و نه حتی جنس دردم را میفهمید

پس این را نخواندید هم نخواندید مهم نیست

این را برای خود نوشتم تنها و تنها و تنها برای خود خودم... 

حال ماها خوبست...

دمی از عشق بگو

از طلایی هایت

از همان کوه بلند

حال ماها خوبست

سرو همسایه چطور؟

دلکم باز کمی دلتنگ است

 به مدار احساس

 دور چشمان سیاهت گردید ولی انجام نداشت

ولی انجام نداشت که نگاهت گم شد

رفت و اندوه همه مردم شد

حال ماها خوبست اگر اغاز کنی

اگر این پنجره ها.تو به هر حیله ی اندوختنی باز کنی...

روبه ان ابادی که صدای غم و انبوه هبوت مردم

 ننماید خود را به بلندای ارس پیش چشمان ترم...

حال ماها خوب است حال تو اما نه !

تو به اندازه تخمین همه منتظران منتظری

و به ابعاد وسیع همه شان غمگینی...

ساقی منظره ها

اتش میکده ها

تو کمی پیشتر از پیش بیا

به همین نزدیکی

گوشه ی ابادی

کسی انداخته باشد شاید

یک سفره ی عشق

منتظر تا تو بیایی از دور

حال ماها خوبست

باورش اما سخت...

حال ماها خوبست

تو ولی قدر یک پنجره هم باور این وهم نکن...

"نرگس منتظر"

4دیواری

در چشمانت چیزی برق میزند

نمیدانم چیست اما دلهره ای غریب را برایم به ارمغان می اورد

مدام دور و برت را چک میکنی و حال ساعت روی دیوار را بیشتر از حال من میپرسی!

اینها یعنی چه ؟

نکند...

اری خودش است

تو میخواهی بروی بروی

اما چرا؟

پس این کلافگیت از دیوار های این خانه است؟

همان دیوارهاییکه خشت خشتش را باهم بالا بردیم؟

 شاید هم هوای اینجا تورا می ازارد؟

یعنی همان هواییکه سرشار از عطر من و توست نفسهایت را تنگ کرده؟

شاید رنگ مبلها را دوست نداری؟

تو از جایت برمیخیزی

نه این خواب نیست این تویی که به سمت در میروی...

بهت دیگر کافیست !

باید کاری کرد

هرم نفسهایت دور میشود ! تو داری این خانه را ترک میکنی کاری لازمست...

به سرعت از جا برمیخیزم

روبروی توکه تا این لحظه نگاهت را از من میدزدیدی ...

اما لاجرم باید سرت را بالا بیاوری

من اینجا هستم روبروی تو

پس کجای دنیارا جز همین دو جسم شفاف روبرویت میخواهی نظاره کنی؟

در فاصله ی بالا اوردن سرت هزاران فکر به ذهنم خطور میکند

اگر این خانه تورا خسته کرده است اگر دوستش نداری هیچ اهمیتی ندارد..

ما باهم از این خانه خواهیم رفت

به هرجا که تو دوستش داشته باشی !

اینکه کاری ندارد

پس باایست تا من هم چمدانم را ببندم

با این افکار ارام میشوم

میخواهم همه ی اینهارا به تو بگویم اما نگاهت که به چشمانم تلاقی میکند باد تمام حرف هایم را باخود میبرد

نگاهت بقدری برودت دارد که دستانم میلرزد...

خیره شدن؟

نه لزومی نداشت همین یک تصادف کوچک

اری همین سانحه ی مرگبار برخورد نگاهت با نگاهم را میگویم...

کافی بود

دیگر چیزی نمیگویم

من همه چیز را در چشمان بی قرار اما سرد و خالی تو خواندم

این دیوارها هنوز هم یک حریم امن است

رنگ مبل ها زیباست و

هوای خوانه هنوز هم دلپذیر است اما...

بس است

بعضی چیزها را نگویی بهتر است...

از جلوی در کنار میروم حتی قفل در را هم باز میکنم وقتی نخواهی بمانی از اصرار من چه معجزه ای برخواهد خواست؟

اماده ی رفتن میشوی اما نه !

تو بمان

کسیکه باید برود تو نیستی

اری اینجا خانه ی توست

تو بمان

من میروم...

 

باران

می نویسم باران

می نویسم مهتاب

                      

    شاید این نوشتن توانست دمی ازین شب مهتابی و بارانی را نصیبم کند

 

دلم باران میخواهد

 دلم میخواهد بقدر تمام روزهای تیره و پردود و خاکستری که از سر گذرانیدم زیر باران باشم

کاش می شد دنیا بقدر یک شب مهتابی و خیس مال من باشد!

من و خودم باشیم و این دنیا

                حتی از تصورش هم قندی در دلم اب میشود

 

من از تمام چتر های این دنیا بیزارم و از ادم های چتر بدست بیشتر از انها...

کاش همان یک شب را به هر بهایی که میخواهند به من اجاره دهند تا فقط من باشم و مهتاب و باران !

 

قلبم در سینه نمیگنجد ! 

 من از نگاه این مردم خسته ام !

  

 مدام صحنه ای را در برابر چشمانم به تصویر میکشم که در ان شب نمناک

و پاک با پاهای برهنه زیر اشک های اسمان فریاد میکشم و میدوم...

چه صحنه ی زیباییست

کسی برای سرزنش من انجا نیست. کمرم از سنگینی نگاه هایشان خم نمیشود!

 

صدای خش خش برگ هارا زیر قدم های تندم حس میکنم

دستانم را زیر باران میگیرم تا ابرها کمی ارام شوند

نمیدانم چرا اینکارم مرا بیاد قرض دادن شانه هایت به اشک هایم می اندازد...

من از چشیدن بوی شیرین خاک باران خورده

      از تنفس این هوای سبک و خالی از مردم

          از دویدن زیر این باران نه برای رسیدن که تنها برای دویدنش

               و از زمزمه ی شعر زیر لب هایم

                                  اه خدای من

                                  چه احساس سعادت سرشاری میکنم

 

گاهی رویاها همانند اب روی اتش غصه هایت میشوند

 و اما گاهی لباس پتکی را میپوشند که تنها بیادت میاورند

                                   دست هایت

                                    چقدر با این سعادت های بی بنیاد بیگانه اند!

 

اینجا که باشی باران همان باران است و برگ های زیر پایت همان

ولی تو دیگر ان اهوی چموش و گریزپای ان شب مهتابی نیستی

تو ارام و متین با قدم هایی استوار و محکم

محکومی به بی اعتنایی

 به این مبتلاشدن به روزمره گی

انگار نه انگار که دل ابرها گرفته است و شاید که محتاج شانه های تو باشند

اصلا به تو چه مربوط که ان بالا چه میشود؟!

خیلی که جرئت داشته باشی چترت را

مصلحتی در خانه جا میگذاری و طوری مسیرت را دور میزنی که

 بی صدا بی اینکه این مردم بفهمند

فقط کمی بیشتر خیس شوی...

                                          به همین سادگی!

لطفا تا اخر متن را بخوانید !

فکرم مشغول است

نمیدانم چه بگویم و چگونه بگویم

چند روز پیش که به خانه ی ما امده بود

چهره اش خیلی گرفته بود همیشه خسته است اما اینبار شاید دلش گرفته بود

من بودم و او

هرچه زیر چشمی نگاهش کردم دیدم نخیر این ادم ادم همیشگی نیست

اخر میدانی من اکثر وقت ها حس های ادم هارا حس میکنم(که همیشه هم خوب نیست)

وقت هایی هست که میدانی حس میکنی اما کاری از تو ساخته نیست...

خلاصه همانطورکه دزدکی با نگاه جستجویش میکردم تا چیزی بفهمم

ناگهان انگار گرمای قلبم که در حال کشف قلبش بود را حس کرد و شروع کرد به گفتن

او میگفت و دل من میلرزید

میلرزید اما نه بقدر دستان او

نه بقدر اشک چشمان و بغض گلوی او

سرش را پایین انداخته بود

 :چی بگم دخترم.از کجاش بگم که یجاش جا نمونه

بد کرد در حق من . دخترمو میگم خیلی اذیتم کرد!

من که همچون انسان های مبهوت به دهانش خیره شده بودم به ادامه ی صحبت تشویقش کردم

:همونروزیکه نتونستم بیام خونتون به مامانتم گفتم . بلایی به سرم اومد که خدا میدونه کی میتونم از زیرش قد راست کنم...

یروز صبح دخترم رفت مدرسه ولی دیگه برنگشت!

ظهر شد اما نیومد دلم خیلی شور میزد با این بابای علیلش راه افتادیم تو خیابونا.بیمارستانا کلانتریا اما به این برکت سفره  قسم هرچی کردم دلم نیومد برم سراغ پزشک قانونی!

اره الهه خانوم جونم برات بگه شب شده بود نه دیگه من جون داشتم نه اون بدبخته کنج خونه. که یهو تلفن زنگ زد یه صدای نخراشیده گفت:((دخترتون پیش ماست ما فراریش دادیم العانم اینجاست)) و تلفن و قطع کرد !!!

خدا میدونه دلم میخواست این زمین واشه من برم توش ولی جواب باباشو که هی ازونور داشت میپرسید:((کیه؟چی شد؟یه چیزی بگو زن چرا زبونت بند اومده؟))ندم!

همینکه بهش گفتم سمیرامون فرار کرده یهو چنان مثل گچ سفید شد که دو دستی کوبیدم تو سرم گفتم یا حضرت عباس این چرا اینطوری شد!

خلاصه خانوم اون شب تو خونه ما عزا بود بدجوری دلمونو شکست ذلیل مرده!

فرداش تخم و ترکه ی پسره اومدن خونمون که اره قرار مدارامونو بذاریمو عقدشون کنن

پریدم وسط حرفشو واسه اینکه دلداریش بدم گفتم :خوب اینکه بد نیست مرضیه خانوم.تا ابد که نمیخواستی وردلت نگهش داری بالاخره باید میرفت که حالا کار شمارو راحت کرده و خودش زحمتشو کشیده چرا اینجوری بهش نگاه نمیکنی؟(عمدا یکم طنز قاطیش کردم بلکه یذره حال و هوای تلخش عوض شه که نشد و با جوابیکه بهم داد بدترم شد!)

سرشو گرفت بالا و با چشمای قرمز نگام کردو گفت:اره بالاخره باید راش مینداختم که بره ولی اینجوری؟

با ابروریزی؟بدون عروسی و مراسم؟ با این بابا که از مای بدبختم بدبخت تره و معلوم نیس مال کدوم ده کورست؟!

من واسه این ذلیل مرده ارزوها داشتم دلم میخواست درسشو بخونه و لااقل بتونه گلیم خودشو از اب بکشه بیرون ولی حالا چی؟حتی نمیذارن بره مدرسه !  خانوم بخدا قسم هر بچه ایرو میبینم که کتاب دفتر جلوشه و داره درس میخونه دلم اتیش میگیره

(اینو که گفت یهو دست و پامو گم کردمو یواشکی کتابیو که فردا امتحانشو داشتم و از صبح دستم بود و پشتم قایم کردم)

حالا بازم میگی بد نشده؟

سرم را پایین انداختم عین حقیقت را میگفت و من چیزی برای گفتن نداشتم

صبحانه که تمام شد من سفره را جمع کردمو او مشغول کار شد چند ساعتی گذشته بود و ذهن من هنوز درگیر حرف های این زن بود

که ناگهان تلفن همراهش زنگ خورد صدایش کردم امد و مشغول صحبت شد ارام حرف میزد تا من چیزی نشنوم اما من میشنیدم که داشت ارام و با خجالت از خانواده ی پسر مهلت میگرفت

:(من که گفتم به این زودی نمیتونم جهاز و اماده کنم سرم شلوغه و جهاز اماده کردنم که کار راحتی نیست.حالا شما یذره دندون رو جیگر بذارین درستش میکنم...)

او میگفت وقت ندارد اما من که میدانستم مشکل از جای دیگریست...

او زن ابرو داری بود که با کار در خانه ی دیگران خرج خانه را در می اورد و بقول معروف گور نداشت که بخواهد کفن داشته باشد!

بعد از رفتن مرضیه خانم با مادرم صحبت کردم تا شاید بتوانیم کمی از بار مشکلش را سبک کنیم

مادرم با دوست و اشنا و فامیل مطرح کرد اما من چیزی به ذهنم نرسید

از همانروز به این فکر میکردم که اینجا از دوستانیکه دلشان میخواهد دستی از کسی بگیرند کمک بخواهم اما هربار پشیمان میشدم  زیرا با خودم فکر میکردم که این انسان ها چگونه و چرا باید به من اعتماد کنند و حرف هایم را باور کنند اصلا راجع به من چه فکری میکنند؟ حق هم دارند

اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که من کار خودم را میکنم حالا اینکه بازخورد یا اعتمادی در پی داشته باشد یا نه دیگر با من نیست

هرکسی که میخواست از بار این خانم چیزی بردارد حتی کوچک به این حقیر خبر بدهد

حتی اگر هیچکس هم نباشد که بخواهد کمک یا اعتماد کند من درکشان میکنم و بهشان حق میدهم اما این وظیفه را در خود احساس میکردم که بگویم:{نقل است که میگویند هرکس گره از کار مومنی باز کند خداوند ۱۰۰ گره از کارش میگشاید و حالا موقعیتی پیش امده و اینکه از ما گفتن بود!}

 

یاحق

آمار و احتمال

اول سلام

 

بازم نشستم که بنویسم اما اینبار از ته دلم

میخوام یکم دردودل کنم

نمیدونم چندنفر از میلیونها نفریکه توی نت میچرخن اتفاقی یا عمدا گذارشون به این به ظاهر صفحه که یه بخشی از دنیای منه

 تنها بخشیکه دلم خوشه که خودم دارم میسازمش

میفته

چند نفر از این صدها نفر اینجا مکث میکنن

چنتا ازین ادما نخونده یه نگاه به سرتاپای این وبلاگ میندازنو میرن

چنتاشون چند ثانیه صبر میکنن و برای بالا رفتن امار بازدیدشون

منو به تبادل لینک دعوت میکنن!

گیریم ۱۰تاشون وقت گذاشتن و این مطلب رو خوندن

چنتا از این ادما دست بکار میشن و چیزی از حس و نظریکه راجع بهش دارن برام مینویسن؟!

ما میگیم ۳نفر

حالا ممکنه یک نفر از این بین بعد ازینکه از پای این صفحه بلند شد

وقتیکه قدم توی دنیای واقعیش گذاشت

هنوز به این نوشته ها فکر کنه

به اینکه چی شده که روی این صفحه تلنبار شده؟

و اینکه شاید هدفی از گفتنش داشتم

و شاید یکی از همین ادماییکه در طول روز  صدها بار خیلی ساده از کنارش گذشته خالق این کلمات باشه ...

 

و خیلیای دیگه که در کنارشون زندگی میکنه و نمیدونه که هرکدوم از

اونها آبستن کلماتی هستند که شاید هیچوقت بدنیا نیان یعنی گوشی

نباشه که بخواد بچشونو در اغوش بگیره!

 

و این اتفاق توی این چند سالیکه مینویسم توی این هزاران پست

ممکنه تنها برای یکی از عابرای این دنیا بیفته

و اونم چیزی جز یه احتمال ضعیف نیست!

 

اما به عشق همین احتمال ضعیفه که

سخت پای این قلم ایستادم...!

بدون شرح...

نمیدانم گاهی برای تو هم پیش می اید که دلی پر داشته باشی و هیچ چیز جز نوشتن تسکینت ندهد؟

و گاهی تنها و تنها با چند بیت شعر ارام شوی؟

گاهی قلم که بدست میگیری فراموش میکنی که چه چیزهایی به مغزت هجوم اورده بود!

 انگار نیاز به گرم شدن دارد تا سفره ی دلش را برایت باز کند

چندوقتیست که تمام سفیدهای دنیا برایم خاکستری تیره شده است

شاید بگویی جای شکرش باقیست که هنوز تا سیاهی فاصله داری...

یک الف بچه که بودم

چه روزهای خوبی داشتم

چه خیالات و تصورات پاک و زیبایی در ذهنم نقش بسته بود

راستی چرا ما محکومه به تحمل اینهمه تغییر و تحولاتیم؟؟؟؟

چرا ان وقت ها فکر میکردم که همه چیز خوب است همه ی ادم های خوب داستان همیشه بدها را شکست میدهند و همهی ادم های بد با صورتی کریه و ظاهری اشکار فریاد می زنند که ادم های بد داستان هستند!!

چرا تصور ان الهه ی کوچک این بود که دست ادم های خوب و مهربان گل است و در دست ادم های بد چاقو ؟؟؟؟؟

یا شاید بهتر است سوالم را طور دیگری بپرسم

و حالا چرا همان الهه ی کوچک دیروز باید بفهمد که همیشه هم ادم های خوب ادم های بد را شکست نمیدهند!

گاهی این خوب ها هستند که محکوم به شکستند

چرا این را بفهمم که گاهی زیباترین فرد داستان که لباسی سفید و گلی به دست دارد با همان لبخند مهربان روی صورتش از قضا همان ادم بده ی داستان است؟

چرا هرچه بیشتر از هوای این دنیا تنفس میکنی بیشتر روبند از صورت کنار میزند و وحشتناکتر میشود؟؟؟؟؟؟

 

وقتی میبینی نه پدر انقدر ها هم که به نظر میرسید قوی نبوده است...

وقتیکه مادر بزرگ تا اخر دنیا برای تو قصه نمی خواند چون روزی مقابل چشمانت الرحمانش را میخوانند...

چه دنیای غریبیست

                          دنیایی که در ان حتی خودت را هم نمیشناسی...

تو دروغ میگوییی

نقاب میزنی

ازار میرسانی

بد میشوی

مثل همه ادم های خاکستری تیره ی داستان

نو هم رفته رفته دراین مرداب فرو میروی....

هیچوقت حال ادمهاییراکه حاضر به ترک این دنیا نیستند را نخواهم فهمید

به این ایمان دارم......

غربت باران

مردم کوفه منتظر بودند

دستهاشان پر از تهاجم سنگ

کاروانی اسر می امد

سخت اشفته از کشاکش جنگ

 

کاروان خسته کاروان زخمی

کاروان از غروب برمی گشت

مردها روی نیزه و زنها

چشمشان لحظه لحظه تر میگشت

 

کاروان اندک اندک امد پیش

ساربان خسته ناقه ها عریان

بغض سرخورده در گلو می خواست

که ببارد غریب چون باران

 

اسمان از غبار پر می شد

کوفه در کوچه هاش گل میزد

کوفه کل میکشید و می خندید

مردی انسو ترک دهل میزد

 

این یکی سنگ و ان یکی با چوب

این یکی شاد و دیگری خوشحال

هرکسی هرچه داشت می انداخت

تا بریزد ز کودکان پر و بال

 

کودکانی ز نسل یاس سپید

یادگاران اب و ایینه

وارثان همیشه ی سیلی

داغداران میخ در سینه

 

دستشان خسته از تب زنجیر

ردی از تازیانه ها بر پشت

داد زد دختری که ها! بابا!

درد این بار دخترت را کشت

 

دخترک دلشکسته از طوفان

خیزران خورده و پریشان بود

از بس افتاده بود روی زمین

دست و پایش پر از مغیلان بود

 

دست های سخاوت عباس

یا بلندای قامت اکبر

یاد می امدش به هر قدمی

خنده ی نازک علی اصغر

 

زیر گرمای نیمروزی داغ

تر نکرده کسی گلویش را

روی این خاک تشنه گم کرده

دست دریایی عمویش را

 

گفت:بابا چرا نمی ایی

به سراغ دل پر از خونم

چشم هایت نمی گشایی حیف!

روی چشم همیشه محزونم

 

من فدای سر پر از خونت

روی نیزه پدر دعایم کن

جان عمه فقط همین یکبار

اه چیزی بگو صدایم کن

 

عمه بی تو چقدر دلگیر است

داغ ها گر گرفته دور و برش

زیر باران سنگ محکم تر

بچه ها را کشیده زیر پرش...

 

                                          شهرام شاهرخی

 

سوالیکه چندین روزه ذهنمو مشغول کرده...؟

سلام به همه ی دوستای خوبم

شرمندم ازینکه دیر اپ کردم و شرمنده تر ازینکه دیگه نمیدونم کی دوباره بتونم اپ کنم

چون مدرسه ها دیگه داره شروع میشه و دوستان در جریانند که بنده هم کنکوریو پرتوقع و رتبه زیر ۱۰۰ و اینا.... بخاطر همین دیگه فرصت نمیکنم بیام و اپ کنم

(شایدم تقصیر منه که انقدر وسواسیم و دلم نمیاد بدون فکر همینجوری یه مطلب پیدا کنم و بعدشم کپی پیست و تمام دلم میخواد هر پستو سر حوصله اونجوری که دلم میخواد اونوقتاییکه حسشو دارم از ته دلم بنویسم واسه همینم هست که فکر نمیکنم به این زودیا بتونم بیام و اپ کنم)

 خلاصه اینکه میخواستم اولا از دوستای خوبم که دلم واسه اونا و نوشته های قشنگشون یه ذره میشه

موقتا خداحافظی کنم(نه اینکه برم دیگه نیاما ! نه میام ولی دیر به دیر میام!)

دوما از همتون بخوام که از ته دلشون واسه من (و کنکورم البته!!!)دعا کنن

و سومیکه از همشون مهمتره اینه که یه عادتی من دارم (حالا دیگه خوب و بدشو نمیدونم)وقتی ذهنم درگیره یه چیزی میشه دیگه نمیتونم اونجوریکه باید روی کارای دیگم تمرکز کنم

حالام چندین روزه(یعنی درست از روز نوشتن پست قبلی)یکی از کساییکه اون پست و پست قبلیشو خونده بود یه کامنتی گذاشت و یه سوالی پرسید و رفت

ولی من از همون روز دارم به جواب سوالش فکر میکنم اما به جوابی نرسیدم که خودم و قانع کنه چه برسه بخوام جواب قانع کننده ای به اون بنده خدا بدم!

واسه همینه که بالاخره تصمیم گرفتم که اون سوال و اینجا از همه ی شما بپرسم تا بلکه از لابلای جواباتون هم من به جوابم برسم هم اون بنده ی خدا...

             {دیروز تو جام جم عکس صفحه اول میدونی چی بود؟ یه

پدری که جسم بی جون بچه اش رو بغلش گرفته بود و با دهان باز

گریه می کرد. کمی اونطرفتر مادرش جرات نزدیک شدن نداشت و و

فقط فریاد می زد. و کنارش یه پسر بچه سرش رو بین زانوهاش

گذاشته بود و مخفیانه اشک میریخت. چی بگم؟ از اون دختر ارمنی

بگم که فاطمه(س) شفاش داد یا ازین بچه و صدتا مثل این بچه که

خیلی راحت زندگیشون به همین زودی تموم میشه. نمی فهمم. من

حکمت و رحمت رو درک نمیکنم. اگه تو درک میکنی کمکم کن من هم

بفهمم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟}

 

مثل همیشه منتظر صدای قشنگ قدماتون هستم

ممنون میشم تو این چند روز قبل مهر جواب این سوالو بدین تا منم بتونم خوب روش فکر کنم

(البته اگه بعدا بدین باز روش فکر میکنما سوتفاهم نشه)

جواباتون بدون تایید مستقیما اینجا گذاشته میشه تا همون کسیکه اون سوالارم پرسیده بلکه به جوابش برسه

زلزله...

دیروز که در خانه ات نشسته بودی

دیروز که زبانت روزه بود و در انتظار افطار بودی

دیروز که چشمهایت هنوز از شب قبل خیس اشک و ماتم مولایت علی بود...

اری همین دیروز بود که دلم لرزید زیر پایم سست شدو خانه ام جنبید...

ترس تمام وجودم را فرا گرفت و دنیا پیش چشمم تیره و تار شد...

اما وقتی شنیدم که در قبال لرزیدن خانه ی من کاشانه ی تو ویران شد !

وقتی شنیدم که در همان هنگامیکه من می ترسیدم  تو به خاک ها چنگ میزدیو

پاره های تنت را از زیر ان میجستی ...

وقتی دیدم که در لحظات اضطراب من تو چگونه داغدار شدی...

نه دلم.که تمام وجودم بار دیگر اینبار برای تو بود که لرزید...

هموطن همشهری هم زبان

ای کاش غم چشمانم را ببینی و باور کنیکه من هم چون تو برایت غمگینم

که برای روح رفتگانت امرزش

برای زخمی هایت درمان

و برای بازمانده هایت صبر میخواهم...

هم زبان من ای کاش بدانی که از همان روز هر چند ساعت یکبار تمام زندگی من هم میلرزد

با هر تکان اثباب خانه پله هارا دوتا یکی طی میکنم

شب ها حتی در زیر چادر و زیر اسمان شهر هم از ترس خوابم نمیبرد...

این هارا میگویم که بدانی دردت را از نزدیک و بند بند وجودم حس میکنم...

دلم بدرد می اید وقتی میشنوم که ساعت زلزله قرینه وقتی بوده که مردهایت بر سر باغ ها بوده اند و تنها

تنها زنان

کودکان مظلومت

پیران ناتوانت

و مریضان کنج خانه ات

را دیو اوار ها بلعیده...

چه سیاه و سرخ و دور از تصور است

حال مردانیکه پس از یک روز کاری

بجای دیدن خانه ی گرمه هر روزه

بجای خنده های کودکانیکه به سمتش میدویدند

جز خرابه هایی که ارامگاه عزیزانشان شده است چیزی نمی بینند...

دوستان من

شاید شما ندیدید ان پدری را که چون ابر بهار میبارید برای پسر ۷ ساله اش که زیر اوار مانده بود

دلش میسوخت ازینکه مدام یاد ان جمله ی پسرش می افتاد که با همان لحن کودکانه میگفت:نگران نباش پدر وقتیکه پیر شدی من بجای تو کار میکنم و زیر بال و پرت را میگیرم...

کجایی مهدی کوچک بابا ؟

کجاییکه ببینی پدرت در یک نیمروز چنان پیر و شکسته شده که شاید دیگر نشناسیش !

پس کجایی که زیر بال و پرش را بگیری و این اشک های تلخ را با دستان کوچکت از گونه هایش پاک کنی...

۲روز است که اینجا عزای عمومی است

نیازی به زیرنویس برنامه ها نیست

خیلی سخت نیست که بفهمی رنگ و بوی عزا تمام شهر را پر کرده است

کسی نمیخندد

ما هم چون تو لرزیده ایم پس غم تورا در دل داریم...

برایت ارزوهای خوب میکنم

مردم عزیز دوستان من

از همه ی شما عاجزانه تقاضا میکنم که حتی اگر هیچ کاری از دستتان ساخته نیست

دستان خداییتان را بالا بگیرید و برای

این پاره از وجودمان که زخم دیده است دعا کنید...

امین !

اجساد جانباختگان زلزله اهر

تصاویر هوایی فارس از مناطق زلزله زده شمال غرب کشور

تصاویر هوایی فارس از مناطق زلزله زده شمال غرب کشور

فاتحه ای برای رفتگانشان بفرستیم...

جانباز قطع نخاع که باشی...

قطع نخاع که باشی...

ریه‌ات هم که پر شده باشد از عفونت...

نمی‌فهمی چون نه سرفه‌ات می‌گیرد و نه تنگی نفس پیدا می‌کنی...

یکباره تب می‌کنی و به کما می‌روی!

قطع نخاع که باشی...

وقتی کلافه می‌شوی..

و می‌خواهی خودت را از این رو به آن رو کنی زانوهایت را به تخت می کوبی..

و نه این که نمی فهمی، استخوان‌هایت هم دیگر پوک شده...

جفت زانوهایت می‌شکند؛ حتی اگر در بیمارستان باشی...

قطع نخاع که باشی...

سنگ کلیه و سنگ مثانه که دیگر جای خود را دارند و اگر قابل دفع نباشند

باید عمل جراحی باز کنی..

هر چقدر هم که دیگر جانی برایت نمانده باشد...

قطع نخاع که باشی...

شلنگ‌هایی که به دست ها و گردنت فرو کرده‌اند...

با یک سوزن یا یک سوراخ در حلقت، کلافه‌ات می کنند

و می‌خواهی همه را بکّنی و دور بریزی

و وقتی دستانت را هم به تخت می‌بندند تقلا می‌کنی تا دستانت را آزاد کنی

تا این همه بند را از دست و پایت باز کنی...

قطع نخاع که باشی...

خیلی حرف‌ها را هم باید بشنوی و دم نزنی..

خیلی حرف‌ها را به همسرت بزنند و بشنوی و دم نزنی...

بشنوی که آقای دکتر به همسرت میگوید...شماها که بر خر مراد سوارید..
و دم نزنی...

جانباز قطع نخاع که باشی...

یاد می‌گیری که بر خر مراد سواری!

حتی اگر کسی سال تا سال سراغت را نگیرد..

و حتی اگر حقوقی هم نداشته باشی

و حتی اگر قرص‌هایت هم دانه‌ای سیصد هزار تومان باشند!

و حتی اگر همیشه مشکل، فقط مشکل خود تو باشد...

جانباز قطع نخاع که باشی...

------------------------------------------------------------------------------------------

شـما حماسه سرودید و ما به نام شما / فقط تــرانه ســرودیم، نـان درآوردیـــــم

بـــرای ایــن‌کــه بگوییــم با شما بودیـم / چقـــدر از خـــودمان داستـان درآوردیـم

و آبــــــهای جــهان تا از آسیـــاب افتـاد / قلم به دست شدیم وزبان درآوردیم

بازهم روزها امد و رفت

بازهم تولدت گذشت اما با ظهورت پیوند نخورد........

بازهم نشد که در ادامه ی پیامک های میلادت

بنویسیم

او امد

نشد که در گوشه ی دفتر خاطراتم نقش کنم:

 "امسال نیمه شعبان را در کنار یکدیگر جشن گرفتیم"

بازهم یکسال بیتو را در ادامه ی راهم میبینم...

اما من قبل از رفتنم روزی تورا خواهم دید

من به این ارزو ایمان دارم.....

داستان دنباله دار...

میخواهم باز یک قصه ی تکراری بگویم...

         باز هم این دل تنگ شد و در این سینه نگنجید...

                                  بازهم انقدر گرفت که راه نفسم را بست...

کاش روزی نقطه ی پایان این داستان تکراری را میگذاشتم "."

ای کاش...

   اما نه

چشمان من که اب نمیخورد...

این داستان هنوز هم ادامه دارد

                                                     ...

مهمان ناخوانده...

در گرمای نفس ها ی اخر بهار و زمزمه های تابستان در زیر خروارها غول های اجری نشسته تکیه به پنجره داده بودم

هیچ چیز خوبی برای فکرکردن به ان نداشتم

ناگهان چیزی همچون سیلی به گونه ام نواخته شد

از گوشه ی چشم نگاهی کردم

نسیمی بود مسافر که معلوم نبود در این گرما ی ادمکش از کدام بهشت زیبایی امده بود

اما هرچه بود روح مرا که نوازش میداد

پس دیگر چه اهمیتی داشت که از کجا می اید

چشمانم را بروی این دنیا بستم و خودم را به دستان نوازشگر نسیم سپردم...

در دلم با این مسافر خوش قدم دردو دل میکردم

مسافر کجایی ای غریبه همچون من؟

در اینجا در این خانه ی بیروح و خسته چه میکنی ای میهمان ناخوانده؟

اواره ی کوچه های بی کسی رهسپار کجایی این چنین شتابان؟

کاش اگر کسی درانتظارت نیست و ارامی

برسر راهت ازین کوره راه به انکه جایی دور غرق در امواج زندگیست

سلامم برسانی ...

از دل تنگم بگویی

از یاد همیشه او و لحظه های مملو از تصویرش...

کاش بگویی که گاهی چون تو عبوری بر هوایم داشته باشد بد نیست....

اخر دیگر اینجا هرچه بو میکشم نمی یابم عطر او را

 حتی از تحفه های جامانده اش...

ای نسیم

ای پیک خوشبختی اگر از حالم پرسید بگو ملالی نیست جز دوری شما

اما نه این دیگر تکراریست

برو نزدیک و در گوشش زمزمه کن:

نفس بکش و باش زیرا از نفس تو نفسم دنباله میگیرد...

اما صبر کن !

بازهم دنیا بکام من نگشت

نه تو زبان سخن گفتن داری و نه او وقتی برای سپردنش به تو...

پس حالا چه کنیم؟

انگار چیزی در گوشم نجوا میکنی:

...

اری تو راست میگویی مگر تو با حرفهایت بود که روحم را نوازش دادی

نوازشهای تو خود تمام پیغام های من باهم است...

شاید هم بیشتر !

برو ای نجوای مستانه

مرغ عشق من بسویش پرواز کن و روحش را بنواز

خستگی هایش را ارام و  با نوازش از پیشانیش بردار

گونه های بیتابش را نوازش کن و دستان مهربانش

را ببوس...

اما نگو که قاصد من بودی...

شاید که خشم بگیرد و

 تورا از خود براند

برو ای عزیز کوچکم تورا به خدای قاصدک ها میسپارم...

چشمانم را باز میکنم رفته است!

ناگهان تیری چون برق به قلبم مینشیند

...

نکند

ای فرشتهی ارامش توهم قاصدی بودی از عاشقی دلواپس که از ترس

رمیده شدن از مقصود خود لب نگشادی !

شایدهم از خود او ...

نمیدانم هیچکس نمیداند

...

 

 

داستان گفتگوی کوتاهی بین من و خدا

 

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بودو هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،

من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست،

اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید

عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان

چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم،

آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی،

توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد

بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،

می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.

آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،

من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی

وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت

گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت

دلم خیلی گرفته...

اومدم یکم بنویسم شاید اروم شدم...

دلم داره میترکه از حرف و گلایه ولی تو ذهنم هیچی برای نوشتن ندارم...

دلم از همه چی گرفته...

از کودکی که تو تنهایی گذشت...

از دوستاییکه مجبور شدم  رهاشون کنم و با چشمام ببینم که چجوری از من و خاطره های مشترکمون دور میشن...

از تصمیمیکه دیگه نتونستم جبرانش کنم....

از عشقیکه ...

دستانم میلرزد از شدت بارانیکه از نوشتن این کلمه بر وجودم باریدن گرفت ...

ساعاتیست که این کلمه را نوشته ام و این مطلب همینطور باز در همینجا در انتظار ادامه ی لغات بر صفحه اند اما...

قلم را نمیدانم منکه عاجزم از نوشتن

خسته ام

خیلی خسته

خسته از این بغض هاییکه خورده میشود و این اشک های گرمیکه بی صدا میریزد...

خسته از کسانیکه در کنارم هستند اما دور خیلی دور...

بیزارم

با تمام وجود از واژه ی تلخ فراموشی بیزارم...

بیزارم ازاینکه با چشم هایم فراموش شدنم را در قلب کسانیکه میدانم هیچگاه از یاد من نخواهند رفت را ببینم...

بیزارم از حرف هاییکه نمیشود زد...

از ارزوهاییکه هرروز

به اتشش میکشم ....

من

 دلم گرفته....

 

خسته ام....

 

بیزارم.....

                از این دنیا که ذره ای هم  دوستش ندارم

                                                           از خودم که هیچگاه نتوانستم ان چیزی باشم که میخواستم...

       

شب عید...

دلکم باز گرفت...

و من ترسیدم از اینکه مبادا جز سیاهی ها نبینم

و من از ترس. سخت  چشمانم را بستم

و در این کنج خیال ...

خواستم که همه خاطره از دل ببرم

که غم از خانه من هم دمکی پر بکشد

شب عید است و اما

بقول او

    :"اگر که زیباست شب

                                   برای که زیباست شب

                                                         برای چه زیباست شب...."

اللهم عجل لولیک الفرج...

 

غیر قابل پیش بینی...

حالا که قلم بدست گرفته ام نمیدانم باید چه بنویسم..

انگار نه انگار که چندین روز است که منتظر دست دادن فرصت برای نوشتن هستم...

ذهنم پر از کلماتی بود که برای ریزش روی کاغذ مسابقه میدادند اما چه شده که حالا همه حیا پیشه کرده اند نمیدانم...

وجودم پر از احساسات متناقض و عجیب است

چه روزها برای این سفر تلاش کرده بودم و چه شب هاکه انتظارش را کشیده بودم و برایش نقشه ها کشیده بودم اما حالا انگار اوضاعم فرق میکند...

انگار ان همه هیجان و ذوق و شوق جایش را به یک عالمه سکوت و فکر و تامل داده است...

اما چرا؟!

احساس میکنم اگر زندگی من داستانی باشد این سفر یکی از نقطه های عطف ان است اما هیچ دلیل منطقی برایش ندارم...

مصادف شدن این سفر با روز تولد من که اتفاقا خیلی هم برایم مهم است (با وجود برنامه ریزیه من خلاف این تصادف تاریخی باز هم در لحظه ی اخر این اتفاق افتاد و از کنترل من خارج شد)به تفکراتم دامن می زند

اول که شنیدم مغموم شدم  فکر اینکه در یازدهمین روز یازدهمین ماه امسال مانند هرسال در کنار خانواده و عزیزانم نیستم و تنهایم حس غریبی به من داد  حس تلخ و گس تنهایی...

انهم برای منیکه تولد ادمها برایم یک اتفاق مهم و با ارزش است اتفاقیکه نباید فراموش شود و تنها برگذار شود حالا این اتفاق برای خودم افتاده است...

 احساسی از درون به من نوید میدهد این تصادف را .

اینکه این سفر شاید برای این الهه ی بی پر تولدیست دوباره که به او بال میدهد و چگونه پرواز کردن را...

و این تصور برایم جای تمام این نگرانی هارا میگیردو مثل پرده اییکه کنار میرود وجودم را پر از ارامش میکند...

ای کاش بتوانم با چشمانی باز بروم تا هیچ نشانه ای از قلم نیفتد...

کابوس این روزهایم شده با چشمان بسته رفتن و برگشتن

کابوسی سیاه است وقتی میبینم که سفر به پایان رسیده و من هیچ فرقی با حالایم نکرده ام...

همان پرنده ی بی پر کنج قفس که حالا دیگر امید روزی به اسمان پریدن و اموختن پرواز را هم ندارد...!

چون از دل اسمان برگشته اما باز همان است...

خداوندا

خدای پاک و مهربان من

به فریاد کابوس هایم برس

نگذار که به حقیقت بپیوندند

از تو چشمانی باز و قلبی حساس میخواهم.گوش هایی تیز و دست هایی قوی

تا بتوانم تک تک نشانه هایت را لمس کنم و از ان سیقلی سازم برای روحم که ضمختی هایش را درمان بخشد...

دوست دارم دفترچه ای در کنارم داشته باشن تا کوچکترین چیزها یی را که میبینم و حس میکنم به سند تبدیل کنم تا حتی ریزترین نشانه ها هم از یادم نرود...

دهم همین ماه شاید روزی باشد که بعدها تبدیل به ارزویی دست نیافتنی برایم می شود...

چقدر دوست داشتم که او هم انجا بود در کنار من اما نمیشود که باشد...

هرچند که من هیچوقت از رحمت ان بالایی نا امید نمیشوم...

ولی به این ایمان دارم که حتی اگر جسمش هم انجا نباشد روحش در کنارم به پرواز درخواهد امد و احاطه ام خواهد کرد انقدر نزدیک که بتوانم بویش را هم حس کنم...

دوست دارم دم رفتن از هرکسیکه میشناسم و نمیشناسم تشکر کنم بخاطر بودنشان در کنارم که خواسته یا ناخواسته به نقاشیه زندگیم زیبایی بخشیدند حتی اگر خودشان هم نمیدانستند...

و باز عذر بخواهم از تمام کسانیکه دانسته یا نداسته خط زشتی بوده ام بر صفحه ی زندگیشان که از زیباییش کاسته است...

حلالم کنید ای فرشته هاییکه پر در اسمان به عاریت گذاشته اید و حالا راه برگشت به اسمان را همچون من گم کرده اید...

برایم دعا کنید که خدا از نجواهای شما لذت میبرد و با نوازشی عاشقانه پاسختان را میدهد...

من به این حقیقت ایمان دارم...

شمارا به صاحب همان نوازش ها میسپارم

راستی دارم میرم مناطق جنگی جنوب!

 

اسمان هشتم

از اسمان جدا شده این قطعه از زمین

اینجاکه پا نخورده ترین بود پیش ازین

 

هفت اسمان ز عرش به پابوسیت فتاد

ای اسمان زرد طلایی هشتمین

 

خورشید سایه روشنی از گنبد شماست

با افتابی حرمت گشته همنشین

 

کامل نگشت ان شب و صورت گرفته بود

ماهی که داغ عشق تورا داشت بر جبین

 

نه میزبان خوب برای تو بوده ام

نه لایقی برای تو همسایه!شرمگین!

 

روزی که می سرشت گلت را خدا تو

انگشتری دست خدا را شدی نگین

 

از راه دور امده ام تا مگر دهی

((امن یجیب های))مرا پاسخی.همین!

 

مجتبی نظام ابادی

 

...!

سلام

دوست دارم از دوستان و خواننده های عزیز وبلاگم بخوام

درمورد یه سری نظراتیکه برای پست قبل گذاشته شده بدونم

من چیزی نمیگم...

دوست دارم نظر شمارو بدونم...

منتظرم...

سلام اقا

حالتان خوب است اقا؟

طفره نمیروم و مقدمه نمیچینم فقط با چشمانی خیس و سرخ انتظار به راهت زل میزنم و میگویم که

دلم تنگ است اقا...

تنگ تر از تمام کوچه های تاریک دلتنگی...

 

(بقیه در ادامه مطلب...)

ادامه نوشته

کدامیک از ما اینکار را میکنیم...؟

کسانی که نماز نمیخوانند ................... شرمنده نشوند !!!!

چه بسیارند کسانی که از خواندن نماز در میان دوستان خود خجالت می کشند


یا با دیدن زرق و برق غرب از اظهار دین خود واهمه دارند یا خجالت می کشند ...

به این میگن جوان مسلمان

کمی حرف دل ساده...

بسمه ربی

دیگر نمیخواهم در این پست ملاحظه ی هیچکس و هیچ چیزی را بکنم

دوست دارم بی تعارف و ساده حرف بزنم

حرف هایی از جنس کاغذهای سیاه شده ی سر رسیدهایم

...

ادامه نوشته

کمی به این جمله فکر کنیم...

خواهرم...! سرخی خونم را به سیاهی چادرت امانت دادم....!

 

نمیدانم...

نمیدانم که چه میشود!

و چرا؟

ایا واقعا این جرم منست؟!

حس بدی به تمام وجودم افتاده است...

از خنده هایم بیزار شدم  در ان لحظات خنده و شادی که او نمیخندید

از شور و نشاط و اشتهایم بیزار شدم

ان هنگامیکه گوشه ی کور خانه مینشست و در سکوت حتی لقمه ای را بزور برمیداشت...

ایا واقعا این ها تقصیر من است؟

وقتی گفت دوستم دارد

باورش نکردم

و این را به حساب توهمات بچگی و خامیش گذاشتم

با این تصور که که شاید فردا نتواند اما تا ماه بعد فکر و خیالم از سرش میرود

حتی بعد از ان شب دیگر به این موضوع فکر هم نکردم

اخر چرا او باید عاشق من میشد؟؟!!

از انجاکه رفتیم دیگر یقینم شد که از دل برود هرانکه از دیده برفت...!

وقتی با هزار سختی اخرش هم نمیدانم چگونه اما پیدایم کردی

پیدایم کردی و گلایه کردی ازینکه

فهمیدم دوستم داری و بی تفاوت از کنارت گذشتم...

و بعد انگار دیگر نتوانستی گلایه کنی و باز از عمق عشقت گفتی

با اینکه چند سال از ان شب میگذشت...

وقتی گفتی که یک نفر در این دنیا هست که مرا حتی بیشتر از خودش دوست دارد

من که باور نکردم

باز خود را به نشنیدن زدم و به تو پرخاش کردم

سرت فریاد زدم و از خود دورت کردم

اما باور کن من فکر میکردم که این برای تو بهتر است و بعد ها بخاطر پروبال ندادن به این عشق خام و بچه گانه و زودگذر از من ممنون خواهی شد...

اما من نمیدانستم که چه به سر تو می اید

درست است که من نه تنها عاشق تو نبودم بلکه دوستت هم نداشتم اما من هم انسانم

قلب دارم

وقتی بعد از این همه مدت تورا با این حال و اوضاع پریشانت دیدم اول فکر کردم که دلیل دیگری دارد

اما تغیر تو خیلی ملموس بود

توییکه مدام میگفتی و میخندیدی حالا ساکت و بیروح بودی...

کسیکه از هر فرصتی استفاده میکرد تا مرا حتی یک لحظه زیر چشمی نگاه کند حالا از من فرار میکردی از نگاهم از خودم من این فرار را حس میکردم...

وقتی از مادرم شنیدم که افسرده شده ای

بعد از ان چند ساعت مشاوره اییکه با مادرم داشتی به سراغش رفتم و از حال و روزت پرسیدم

اما به یک سر تکان دادن و گفتن اینکه حال تو خیلی بد است اکتفا کرد و دیگر چیزی نگفت

اما وقتی شب به شوخی به مادرم گفتم که هرکس نداند فکر میکند که شکست عشقی خورده است

خیلی جدی رو به من کرد و در جواب خنده ام گفت:باعث این حال وخیم و افسردگی حاد بعید هم نیست که یک شوک احساسیه قوی بوده باشد

از مادرم خواستم که شوخی نکند اما او در کمال جدیت سر را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت که دلیلش همین است!

صدای مادرم در گوشم میپیچید

و تصویر ان پلاستیک قرص ها و ان رنگ و روی پریده و ان هیکل تکیده...

اه که این فکرهای عذاب دهنده وقتی با نگاه کردن به چشمان بیروح تو که مدام از من و چشمان من در فرارند همراه میشوند چه حالی به من میدهند و مرا به یاد جمله ایکه میگفت مرا بیشتر از خودش دوست دارد میاندازد.انگار انقدرها هم دروغین نبوده است...

اما تقصیر من چیست

کدام قانونی میگوید که من باید تورا قبول میکردم درحالیکه دوستت نداشتم...

تو حق نداری مرا به بازی با احساساتت محکوم کنی

من تابحال حتی یک کلمه ی محبت امیز هم بتو نگفته ام

تو همیشه میدانستی که من هیچ حسی بتو ندارم...

و حالا تو باز رفتی و من مانده ام و عذاب وجدانی که از ان پشیمان نیستم...

گاهی احساس میکنم این جمله ی شریعتی را تنها برای من ساخته اند:

دنیای غریبی است

کسیکه مرا دوست دارد من دوستش ندارم

کسیکه من اورا دوست دارم او دوستم ندارد

و کسیکی را که هم او مرا دوست دارد هم من او را

 سرنوشت بگونه ای رقم میخورد

که بهم نمیرسیم...!

بی کسی، تصاویر عاشقانه غمگین، تنهایی، عشقولانه، عکس عاشقانه، عکس های عاشقانه تنهایی، غم انگیز از لحظه های تنهایی، لحظات تنهایی، والپیپر از

در را باز کن:باز هم منم...

سلام

سلامی پر از شرمندگی به او که یا غفارالذنوب بودنش

حالا من در اینجا قرار دارم

با ستارالعیوب بودنش به خیال خودم پیش دیگران عزیزم

ای وای که اگر دیگران نوار زندگی مارا میدیند

حتی حاضر نمیشدند هنگام مرگ جنازه ی مارا از روی زمین بردارند

اما او...

ادامه نوشته

تقویم من و شما...

روزها ی زندگی همواره ۲۴ ساعت تمام نیست

بعض از روزها انقدر شیرین است که لحظاتی چند نمیگذرند مثل روزهای شیرینی که گذشت

اما...

اما بعضی از روزها هر دقیقه اش غم است و التماس اینکه کاش تمام شوند

 روزهایی که قرن ها میگذرند

...

ادامه نوشته

یه سوال؟

سلام دوستای عزیز میخوام ازتون یه سری سوال بپرسم

خوشحالم میکنین که جوابشونو صادقانه بدین

۱:غم چیه؟

۲:چه چیزی واقعا ارزش غمگین شدنو داره؟

۳:وقتیکه غمگین هستیم بهترین کار چیه؟

۴:غمگینترین لحظه ی زندگیتون کی بوده؟چرا؟

 

منتظرتون هستم