کاش من هم مي‌توانستم دعا کنم شهيد بشوم

خبر شهادت

* قرار بود هر اتفاقي که برايش بيفتد، اول از همه به من خبر بدهند.

تلفن خانه‌مان با فرمانده سپاه يکي بود. اول آن‌ها گوشي را برمي‌داشتند و اگر با ما کار داشتند، خبرمان مي‌کردند. تلفن که زنگ خورد، پسرم به طرفش دويد و گوشي را برداشت. صدايم زد و گفت: مامان، اسم بابايي را مي‌گويند.گوشي را از دستش گرفتم. آن طرف خط يکي داشت خبر شهادتش را به فرمانده سپاه مي‌داد. تأکيد مي‌کرد من نفهمم.

دستي بر آتش

* حجله‌ي شهدا را که مي‌ديد، مي‌گفت: مي‌بيني؟ اين مسئوليت من را زياد مي‌کند. تا کِي ديگران بجنگند و ما از دور دستي بر آتش داشته باشيم؟ مي‌شه من هم شهيد بشم؟ يعني سعادت دارم؟

 با ناراحتي گفتم: اين قدر که تو به فکر شهيد شدن هستي، به فکر ما نيستي؛کاش من هم مي‌توانستم دعا کنم شهيد بشوم.

 راستي اگه من شهيد شدم، تکليف بچه‌هامون چي مي‌شه؟

بدون لحظه‌اي تأمّل گفت: وصيت مي‌کنم امام جمعه سرپرست بچه‌هامون بشه.

با آرامش ادامه داد: من نمي‌تونم با اين دلايلي که تو مي‌آوري، از آرزوي شهادت چشم بپوشم؛ من يک جان دارم و آن هم مال جنگ است.

نه...بنويس

* گفت: هر خواسته اي که از من داري، بگو.

گفتم.

گفت: نه...بنويس.

 نوشتم.

او هم خواسته هايش را گفت.

 همين طور که قلم توي دستم بود،آن ها را هم نوشتم.

1-اتّقوالله صونوا دينکم بالورع.

2-قل اعوذ بالله السميع العليم من همزات الشياطين و اعوذبالله ان يحضرون ان الله هو السميع العليم.

3-همسرم، چيزي را مخواه جز آن چه خدا مي خواهد و براي آن که خدا
مي خواهد و از چيزي

 نهي مکن، مگر آن چه خدا نهي کرده است و براي آن که خدا نهي کرده است.

شرمنده ي محبّت

* عمليات شروع شد. تا عمليات تمام شود، از نگراني مُردم و زنده شدم.

شهدا راآوردند، ولي ازش خبري نبود.

توي دلم آشوب بود.

برادرش آمد وخواست ازاهواز برويم شهرستان.
هرقدر مي پرسيدم شهيد شده يانه؟
فقط مي گفت: نه، شهيد نشده.

رفتم توي خانه وديدم آن جا ايستاده؛ با دست وپاي شکسته و بدن پر از ترکش.

کنارم نشست،دستم را گرفت و سرم را به سينه اش گذاشت. مي لرزيدم و از خود بي خود هذيان مي گفتم.

گفتم: قرار نبود اين جوري کني،بي معرفت!

فقط آرام بود.

دوباره گفتم:حرف بزن تا باور کنم زنده اي.

فقط يک جمله گفت: محبّت تو شرمنده ام مي کنه.

قربون دلت دختر

* رفت منطقه.خيلي دل تنگي مي کردم. ياد همسر يکي از شهدا افتادم.

با خودم گفتم: قربون دلت دختر، چي کشيدي تو؟خدا چه صبري بهت داد؟ نشکستي؟ مجنون نشدي؟

 نذرکردم به اسم حضرت زهرا سلام الله عليها که صبرم بدهد.

گفتم: تورو به جان حسين ات نگذار بشکنم. اين راه روخودم انتخاب کردم، ولي نمي دونستم اين قدرسخته.

پشيمان نيستم؛ فقط حيران شده ام. دلم رو بزرگ کن. مي دونم ضعيفم، ولي تنهام نگذار.

دستم رو بگير.

تنهام مي ذاري؟

* داشت آلبوم عکس شهدا را نگاه مي کرد. آلبوم را ورق مي زد و گريه مي کرد؛ فاتحه مي خواند.

يک عکس برداشت، نشانم داد و گفت:منصور روي زانوي من شهيد شد؛ لبخند روي لبش بود.

قبل از شهادتش گفتم:منصورفراموشم نکني... دستم را فشارداد و پر کشيد.

همين طور که اشک مي ريخت، روکرد به من وگفت: مرگ و زندگي دست خداست؛ ولي وقتي من شهيد شدم، تنهام مي ذاري؟

من هم اشک مي ريختم. نگاهش کردم و قول دادم بعد از شهادت هم تنهايش نگذارم.

حتي با شرايط سخت تر

* وقتي با لباس سپاه آمد سر سفره ي عقد، ياد حرفش افتادم که گفته بود: با لباس سپاه زندگي مي کنم، با همين لباس هم مي روم.

توي همين فکر و خيال ها بودم که گفت: دلت رو صاف کن؛ با خدا پيمان ببند که راه روشني بهت نشون بده. ما که با سختي به هم رسيديم،ادامه هم
مي ديم؛ حتي اگر شرايط سخت تري در انتظارمون باشه.

نه، اين روايته

* يک پارچ آب و يک قدح آورد توي اتاق. گفت: روايته که هرکس شب عروسي اش پاي زنش رو بشويد و آب آن رو توي خانه بريزه، خير و برکت تا آخر عُمر از خونه شون بيرون نمي ره.

خنده ام گرفته بود. با شوخي گفتم: ولي پاهاي من کثيف نيستن...

 همين طور که لبخند روي لبش بود،گفت: نه، اين روايته؛ مهم اينه که ما به روايت عمل کنيم.

اين يكي رو ديگه نيستم

* صدايم کرد و خواست پشت فرمان ماشين بنشينم، تا رانندگي ياد بگيرم.

بعد از کمي رانندگي، تصادف کردم. خيلي ناراحت بودم و از ماشين پياده شدم.

با ناراحتي و عصبانيت گفتم: ديگه پشت رُل نمي نشينم؛ توبه!

خنديد و گفت: عزيزم، اگه حالا ننشيني پشت فرمون، بعدها ديگه جرأت نمي کني. من که هميشه باهات نيستم تا کارهات رو انجام بدم.

تو بايد روي پاي خودت بايستي و گليمت رو از آب بيرون بکشي.

قبول کردم. نشستم پشت ماشين و رانند گي ياد گرفتم.

وقتي برگشتيم به خانه،گفت: کُلت من رو بيار.

با تعجب گفتم: لابد مي خواهي تيراندازي يادم بدي؟ من مي ترسم، اين يكي رو ديگه نيستم.

خنديد و گفت: دوست دارم شجاع باشي. يه مادر شجاع، بچه اش رو هم شجاع بار مي آره.


منبع : سایت ساجد



در پس پنجره ها

 

در پس پنجره ها میتراود شعری

                            می خرامد حرفی

                                    و کلامی از او

                                        و نشانی از او

                                           تا که از دل ببرد

                                                غم بی او بودن

و در این پنجره هاست

             آن ندایی که مرا میخواند

                       که قلم نقش کنم در پس این خاطره ها

تا که شاید روزی

                 قدم سبز تو را

                            با قلمم فرش کنم...

                                             کاش انروز بماند

                                                    من و شعر و قلمم!

"تقدیم به انکه روزی میرسد که برای هیچکس

غریب نیست...

                   آمین!"

                                                                                                      از دلنوشته های الهه

سلام اقا

حالتان خوب است اقا؟

طفره نمیروم و مقدمه نمیچینم فقط با چشمانی خیس و سرخ انتظار به راهت زل میزنم و میگویم که

دلم تنگ است اقا...

تنگ تر از تمام کوچه های تاریک دلتنگی...

 

(بقیه در ادامه مطلب...)

ادامه نوشته

خونه تکونی 2

سلام

دوباره میخوام خونه تکونی کنم یه خونه تکونیه حسابی

خوشحال میشم نمظرتونو درموردش بدونم