نمیدانم...
و چرا؟
ایا واقعا این جرم منست؟!
حس بدی به تمام وجودم افتاده است...
از خنده هایم بیزار شدم در ان لحظات خنده و شادی که او نمیخندید
از شور و نشاط و اشتهایم بیزار شدم
ان هنگامیکه گوشه ی کور خانه مینشست و در سکوت حتی لقمه ای را بزور برمیداشت...
ایا واقعا این ها تقصیر من است؟
وقتی گفت دوستم دارد
باورش نکردم
و این را به حساب توهمات بچگی و خامیش گذاشتم
با این تصور که که شاید فردا نتواند اما تا ماه بعد فکر و خیالم از سرش میرود
حتی بعد از ان شب دیگر به این موضوع فکر هم نکردم
اخر چرا او باید عاشق من میشد؟؟!!
از انجاکه رفتیم دیگر یقینم شد که از دل برود هرانکه از دیده برفت...!
وقتی با هزار سختی اخرش هم نمیدانم چگونه اما پیدایم کردی
پیدایم کردی و گلایه کردی ازینکه
فهمیدم دوستم داری و بی تفاوت از کنارت گذشتم...
و بعد انگار دیگر نتوانستی گلایه کنی و باز از عمق عشقت گفتی
با اینکه چند سال از ان شب میگذشت...
وقتی گفتی که یک نفر در این دنیا هست که مرا حتی بیشتر از خودش دوست دارد
من که باور نکردم
باز خود را به نشنیدن زدم و به تو پرخاش کردم
سرت فریاد زدم و از خود دورت کردم
اما باور کن من فکر میکردم که این برای تو بهتر است و بعد ها بخاطر پروبال ندادن به این عشق خام و بچه گانه و زودگذر از من ممنون خواهی شد...
اما من نمیدانستم که چه به سر تو می اید
درست است که من نه تنها عاشق تو نبودم بلکه دوستت هم نداشتم اما من هم انسانم
قلب دارم
وقتی بعد از این همه مدت تورا با این حال و اوضاع پریشانت دیدم اول فکر کردم که دلیل دیگری دارد
اما تغیر تو خیلی ملموس بود
توییکه مدام میگفتی و میخندیدی حالا ساکت و بیروح بودی...
کسیکه از هر فرصتی استفاده میکرد تا مرا حتی یک لحظه زیر چشمی نگاه کند حالا از من فرار میکردی از نگاهم از خودم من این فرار را حس میکردم...
وقتی از مادرم شنیدم که افسرده شده ای
بعد از ان چند ساعت مشاوره اییکه با مادرم داشتی به سراغش رفتم و از حال و روزت پرسیدم
اما به یک سر تکان دادن و گفتن اینکه حال تو خیلی بد است اکتفا کرد و دیگر چیزی نگفت
اما وقتی شب به شوخی به مادرم گفتم که هرکس نداند فکر میکند که شکست عشقی خورده است
خیلی جدی رو به من کرد و در جواب خنده ام گفت:باعث این حال وخیم و افسردگی حاد بعید هم نیست که یک شوک احساسیه قوی بوده باشد
از مادرم خواستم که شوخی نکند اما او در کمال جدیت سر را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت که دلیلش همین است!
صدای مادرم در گوشم میپیچید
و تصویر ان پلاستیک قرص ها و ان رنگ و روی پریده و ان هیکل تکیده...
اه که این فکرهای عذاب دهنده وقتی با نگاه کردن به چشمان بیروح تو که مدام از من و چشمان من در فرارند همراه میشوند چه حالی به من میدهند و مرا به یاد جمله ایکه میگفت مرا بیشتر از خودش دوست دارد میاندازد.انگار انقدرها هم دروغین نبوده است...
اما تقصیر من چیست
کدام قانونی میگوید که من باید تورا قبول میکردم درحالیکه دوستت نداشتم...
تو حق نداری مرا به بازی با احساساتت محکوم کنی
من تابحال حتی یک کلمه ی محبت امیز هم بتو نگفته ام
تو همیشه میدانستی که من هیچ حسی بتو ندارم...
و حالا تو باز رفتی و من مانده ام و عذاب وجدانی که از ان پشیمان نیستم...
گاهی احساس میکنم این جمله ی شریعتی را تنها برای من ساخته اند:
دنیای غریبی است
کسیکه مرا دوست دارد من دوستش ندارم
کسیکه من اورا دوست دارم او دوستم ندارد
و کسیکی را که هم او مرا دوست دارد هم من او را
سرنوشت بگونه ای رقم میخورد
که بهم نمیرسیم...!
