شششششششششششششاد

گاهی باید خندید حتی در اوج غم چراکه شاید خوشبختی تنها در انتظار لبخند ماست!

باشه جهنم ضرر مام به این جمله گوش میدیم و میخندیم!

و همینطور به خندمون ادامه میدیم!

نگاه کن توروخدا !

بعد به ادم میگن بخند!

یک انسان دو پای بی ...

استغفرالله !

اومده میگه ببند دیگه سرمون رفت فک میکنی قشنگ میخندی!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مام که اصلا ضایع نشدیم

و بخاطر اینکه این ضایع نشدنمونو ثابت کنیم به خندمون ادامه دادیم!

که میدونین چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

الکی الکی داشت به قیمت جونمون تموم میشد !

بخاطر همین دیگه نخندیدیم!

ها ها ها ها ها ها !

تهش اینکه دوستان عزیز من از من نصیحت بخندین تا دنیا بروتون بخنده!(این همه خندم فقط بخاطر تو )

تا بعد مواظب خودتون باشین

باااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییی

روزشمار مرگ

(امروز ۱۹ابانه فقط ۱۰ روز دیگه مونده!)روزها از پی هم میگذرند وای بر من که چگونه میگذرند!

با هر غروب و انتظار طلوع دیگر ترس نزدیک شدن به روز موعود مرا میکشد!

اری هفته هاست که باهر غروب میمیرم و با امید رویا بودن ابن کابوس روز بعد را اغاز میکنم اما هیهات که این واقعیت از هر واقعیت دیگری واقعی تر است!

فرصت رو به پایان است و کاری از من نمیاید!

چه کنم که هرروز تحملم به غم هرگز نبودنش کمتر میشود و از روزی که دیگر صبری برایم نماند میهراسم!

با چشمانی خیس به سرعت تکه های قلبم را از زمبن جمع میکنم تا زیر پای کسی نرود !

جمعشان میکنم و به زیر سایه بانی میخزم

در گوشه ای زانوانم را در اغوش میگیرم و میترسم!

به اندازه ی تمام تکه های قلبم میترسم!

از بلاییکه قرار است سرم بیاید از خزان روزهایی که تنهاتر از این روز های تنهاییم است میترسم!

 

کسی تسکینم نیست

مرهمی برای زخمم نمی یابم

اشک هایم که روی زخم دلم میریزد دلم میسوزد چراکه اشک هایم شور است

شورتر از همیشه !

شور است چون هنوز هم برای او شور میزند!

هرروز که به عاشورایه زندگیم نزدیک میشود...

...حصار قلبم تنگ و تنگتر کورسوی امیدم تنگ تر میشود!

تا سر را بروی نیزه نداده ام دست قلبم را بگیر و ازین چاه یوسف کش برهانش خدای من!

پشیمانی بی فایده است!

مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر 4 ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید، با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی برزبان نیاورد.. او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان بود، جلوی ماشین نشست و به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:
 «« دوستت دارم بابایی»»

دیدار...

 
دیدار...

پرده ها را کنار می زنم و  پنجره را باز می کنم . 

هوای خنک و لطیف صبحگاه بهاری حریصانه هجوم می آورد و روی

 گونه هایم می نشیند. 

ریه هایم انگار جان تازه ای می گیرند. 

ساعت شماطه روی دیوار را نگاه می کنم 

چند دقیقه از هشت  گذشته. 

حالا دیگر باید کرکره مغازه اش را بالا زده باشد .

دیدار دوباره ام با او  یعنی موافقت با پیشنهادش .

صدای تپش قلبم را می شنوم . 

حس و حالم مشابه  روزهای اول دیدار با همسر مرحومم است .

تا برگشتن دختر و دامادم از سر کار چند ساعتی فرصت دارم . 

مانتو و روسری ام را می پوشم و دستگیره در را می چرخانم

اما باز نمی شود . 

در را از پشت قفل کرده و رفته اند ! ....

شوک

دوستت دارم

تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز


پیرزن

روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی میکرد.

این زن همیشه با خداوند صحبت میکرد و با او به راز و نیاز میپرداخت.

روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید.

زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست!

چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست.

دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!

ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد.

اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود.

صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه میکرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.

خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...

 

پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگهداشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!

شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟

آنگاه خداوند پاسخ گفت:

ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی