بدون شرح

باز هم مینویسم

مثل تمام وقت های دیگر که نوشته ام

بازهم همان قصه ی تکراری که یعنی دلم تنگ است

نه به این معنا که برای کسی تنگ باشد

شاید این هم باشد اما دلم به این معنا که در فشار است تنگ شده است...

زندگی گاهی بد بازی اش میگیرد

انقدر با تو بازی میکند تا دلت بگیرد

مانند کودکی میماند که از اینکه لجت را دربیاورد کیف میکند...

گاهی اوقات دیگر برایم مهم نمیشود که چه کسی اینها را میحواند.اشناست یا غریبه.درباره ام  چه خیالاتی میکند

گاهی تمام اینها را که در ترازوی شهوت نوشتن میگذارم قدر مثقالی هم وزن ندارند

انسان افریده شده برای اینکه درد بکشد

ان را که میکشم حتی خیلی بیشتر از سهم یک انسان. قبول

اما گاهی خسته میشوم.نه بهتر است بگویم همیشه خسته ام اما گاهی بیتاب و بیقرار تحمل نگفتنش میشوم

حس اسیری را دارم که ریسمان های محکمی را بدورم تنیده اند و هربار محکم تز از بار قبل هرکدامشان مرا به سویی میکشند

و این تن رنجور نحیف و تکیده هربار به سویی متمایل میشود و باز به جای خود باز میگردد

به سوی هر ریسمانیکه میرود تا درد کشش انرا در اندامش کم کند طناب دیگر از ان سو بیشتر کشیده میشود و زخمی اش میکند...

اخر مگر گناه اوچیست؟

راه حل این مسئله ی لاینحل را چه کسی میداند؟

شاعری عاشق و مهربان؟

یا نویسنده ای خسته و سردرگم؟

شاید هم مسافری از مرگ...

از چشمانم اشک می اید اما قلبم میسوزد

نگو چرا تو که میدانی چقدر زخم برای سوختن دارد...

شاید هم از لج این همه درد است که حتی برای فردایش هم کاری نمیکند...

اخر چاره چیست؟

اگرنامه بود پاره اش میکردم

اگر لکه بود پاکش میکردم

اما با دل چه کنم؟

تمامیکه ندارد

حتی سالهای زجرم را تقویم تنها روز نشان میدهد...

از خود و این دل بیزارم

دلیکه بال پرستوهای عاشقی را که به سمتش میایند سنگ میزند...

تنها به جرم اینکه برای تصاحبش دیر رسیده اندوانهارا هم چون خود زخمی این درد میکند...

اینگونه نگاهم نکنید باور کنید روزی ۱۰۰بار برای این خودخواهی ها و بچه بازیهایش تنبیهش میکنم اما تنها اشک میریزد و ذره ای عقب نمینشیند...

سخت است ندانی که چه باید بکنی...

بس که دل دل میکنی همه چیز را به تباهی شبهای پاییزی میکشانی...

پس کجاست ان اقاییکه قرار است روزی بیاید همانیکه تنها او میداند

دعا کنید که زودتر بیاید گرد کاروانش که از دور پیدا شود تا همان هفتمین بادیه هم با پاهای برهنه به سمتش میدوم

میدوم تا از او بپرسم که چاره ام چیست؟اخر میگویند نسخه ی بیماران لاعلاج تنها در دستان اوست...

دلم بیمار شده و تنها این را میداند که از من بگریزد...

در این کوچه پس کوچه های این دنیا هرچه میدوم به او نمیرسم

دیوانه جنون گرفته وچنگم میزند!

تنهاییم را میبیند و خونین تر میشود و مرهمم را پس میزند و تند تر از قبل از این خسته و مرهم و هر چه که بهترش کند میگریزد حتی برای فرار از من و انتقام گرفتن از من دل هم میشکند!٬!!!!!

وای بر من با این دل افسار گسیخته چه کنم...

گویا طبق معمول دنیایم وارونه هر موجود دیگریست

اخر قلبم دارد به دنبال مرگش میدود!!!!

جالب اینجاست که انهم از او فرار میکند...

بد شده

بیرحم شده

سنگدلی میکند اما این نبود...

طفلک بیچاره این نبود...

به قدر نازک و کوچک بود که با زخم بال پرنده ها دنیا برایش به پایان میرسید...

حالا زخم میزند و دم برنمی اورد...

اما هرکه هرچه میخواهد بگوید من این جنون زده ی زخمی را بهتر از هرکسی میشناسم

تنها نقاب این هارا بخود زده است...

هنوزهم همان دریای احساس است اما به سخت ترین شکل ممکن انکارش میکند

با هر ضربه آی که به پرنده ها میزند خودش هزار تکه میشود.قرنها برای درد هر زخمیکه میزند اشک میریزد اما باز هم میزند

اخر مانند جذامی ها تنها میخواهد که از او دور شوید

از او نرنجید رستوهای من

او نمیخواهد که پرتان به پرش بگیرد

تنهایی را دوست ندارد اما دروغ میگوید تا بروید

عشق را با بند بند وجودش حس میکند اما تظاهر به جهالت میکند تابروید

برویدو در اسمانی ابی تر افتابی تر رواز کنید

اسمان او جز ابر و طوفان و باران چیزی ندارد

خیلی زخمیست اما تنها میدود و میدود تا از من بگریزدو به انتهای این داستان برسد...

کاش ناجی گل های نرگس قبل از اینکه او به مقصدش برسد اورا در راه ببیند

ای کاش...

اللهم عجل لولیک الفرج...

حال ماها خوبست...

دمی از عشق بگو

از طلایی هایت

از همان کوه بلند

حال ماها خوبست

سرو همسایه چطور؟

دلکم باز کمی دلتنگ است

 به مدار احساس

 دور چشمان سیاهت گردید ولی انجام نداشت

ولی انجام نداشت که نگاهت گم شد

رفت و اندوه همه مردم شد

حال ماها خوبست اگر اغاز کنی

اگر این پنجره ها.تو به هر حیله ی اندوختنی باز کنی...

روبه ان ابادی که صدای غم و انبوه هبوت مردم

 ننماید خود را به بلندای ارس پیش چشمان ترم...

حال ماها خوب است حال تو اما نه !

تو به اندازه تخمین همه منتظران منتظری

و به ابعاد وسیع همه شان غمگینی...

ساقی منظره ها

اتش میکده ها

تو کمی پیشتر از پیش بیا

به همین نزدیکی

گوشه ی ابادی

کسی انداخته باشد شاید

یک سفره ی عشق

منتظر تا تو بیایی از دور

حال ماها خوبست

باورش اما سخت...

حال ماها خوبست

تو ولی قدر یک پنجره هم باور این وهم نکن...

"نرگس منتظر"

ستاره

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ی مارا انیس و مونس شد...

 

من نبودم اما میگویند انگار در روزی هم خانوادهی امروز

در شهری هم قبیله ی این شهر

بود که ستاره ی پیشین را ابرهای تیره در بر گرفتند

صدای خنده های مستانه شان که خراب بودند ازینکه فکر میکردند دیگر اسمان از ان انهاست...

اما نا گهان نوری شدید چشمشان را زد

تو بودی

روشنترین ستاره ایکه اسمان و فلک بخود دیده بود

اقای من

محبوب من

ابرهای تیره حالا هم تمام اسمانمان را گرفته اند

دیگر نوری نیست

اما ما هنوز به سو سوی نوریکه از ان ستاره می اید ادامه میدهمیم

وقت امدن است

اسمان ستاره ای از جنس شما میخواهد و ما نیز...

                                                                        اللهم عجل لویک الفرج

تاخیر

سلام اقا ببخش که نتوانستم سر وقت عرض ادب کنم اما حالا با یک ارادت تمام قد در خدمتم....

 

قلبی شکست...

 

قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت

نقاره میزنند...مریضی شفا گرفت

 

دیدی که سنگ در ایینه اب شد

دیدی که اب حاجت ایینه را گرفت

 

خورشید امد و به ضریح تو سجده کرد

اینجا برای صبح خودش روشنا گرفت

 

پیغمبری رسید و در این صحن پر از نور

در هر رواق خلوت غار حرا گرفت

 

از ان طرف فرشته ای از اسمان رسید

پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت

 

زیر پرش نهاد و سمت خدا پرید

پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت

 

زیر پرش نهاد به سمت خدا پرید

تقدیم حق نمود و سپس ارتقا گرفت

 

چشمی کنار این همه باور نشست و بعد

عکسی به یادگار از این صحنه ها گرفت

 

دارم قدم قدم به تو نزدیکتر میشوم

شعرم تمام فاصله ها را فرا گرفت

 

دارم به سمت پنجره فولاد میروم

جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت

 

قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت

نقاره میزنند...مریضی شفا گرفت

                                                    رحمان نوازنی

 

 

میهمان

شنیدند مردی به ایران می اید

که از لحجه اش لحن قران می اید

 

قدم بر زمین میگذارد.تو گویی

کبوتر.کبوتر فراوان می اید!

 

بپاشید و قسمت کنید و بروبید

گل و نقل و ایینه مهمان کنید

 

می اید و امدو مهمان ما ماند

از ان جمله ی سبز.از ان ((می اید))

 

و مهمان ما مانده مهمان غربت

شهیدی که با زخم پنهان می اید!

 

نفهمیدی ای شعر تا بیت هفتم

چرا زعفران از خراسان می اید؟!

 

چرا زعفران از.چرا از خراسان

پس از قرن ها.صوت قران می اید؟...

                                                    نغمه مستشار نظامی

غربت باران

مردم کوفه منتظر بودند

دستهاشان پر از تهاجم سنگ

کاروانی اسر می امد

سخت اشفته از کشاکش جنگ

 

کاروان خسته کاروان زخمی

کاروان از غروب برمی گشت

مردها روی نیزه و زنها

چشمشان لحظه لحظه تر میگشت

 

کاروان اندک اندک امد پیش

ساربان خسته ناقه ها عریان

بغض سرخورده در گلو می خواست

که ببارد غریب چون باران

 

اسمان از غبار پر می شد

کوفه در کوچه هاش گل میزد

کوفه کل میکشید و می خندید

مردی انسو ترک دهل میزد

 

این یکی سنگ و ان یکی با چوب

این یکی شاد و دیگری خوشحال

هرکسی هرچه داشت می انداخت

تا بریزد ز کودکان پر و بال

 

کودکانی ز نسل یاس سپید

یادگاران اب و ایینه

وارثان همیشه ی سیلی

داغداران میخ در سینه

 

دستشان خسته از تب زنجیر

ردی از تازیانه ها بر پشت

داد زد دختری که ها! بابا!

درد این بار دخترت را کشت

 

دخترک دلشکسته از طوفان

خیزران خورده و پریشان بود

از بس افتاده بود روی زمین

دست و پایش پر از مغیلان بود

 

دست های سخاوت عباس

یا بلندای قامت اکبر

یاد می امدش به هر قدمی

خنده ی نازک علی اصغر

 

زیر گرمای نیمروزی داغ

تر نکرده کسی گلویش را

روی این خاک تشنه گم کرده

دست دریایی عمویش را

 

گفت:بابا چرا نمی ایی

به سراغ دل پر از خونم

چشم هایت نمی گشایی حیف!

روی چشم همیشه محزونم

 

من فدای سر پر از خونت

روی نیزه پدر دعایم کن

جان عمه فقط همین یکبار

اه چیزی بگو صدایم کن

 

عمه بی تو چقدر دلگیر است

داغ ها گر گرفته دور و برش

زیر باران سنگ محکم تر

بچه ها را کشیده زیر پرش...

 

                                          شهرام شاهرخی

 

جانباز قطع نخاع که باشی...

قطع نخاع که باشی...

ریه‌ات هم که پر شده باشد از عفونت...

نمی‌فهمی چون نه سرفه‌ات می‌گیرد و نه تنگی نفس پیدا می‌کنی...

یکباره تب می‌کنی و به کما می‌روی!

قطع نخاع که باشی...

وقتی کلافه می‌شوی..

و می‌خواهی خودت را از این رو به آن رو کنی زانوهایت را به تخت می کوبی..

و نه این که نمی فهمی، استخوان‌هایت هم دیگر پوک شده...

جفت زانوهایت می‌شکند؛ حتی اگر در بیمارستان باشی...

قطع نخاع که باشی...

سنگ کلیه و سنگ مثانه که دیگر جای خود را دارند و اگر قابل دفع نباشند

باید عمل جراحی باز کنی..

هر چقدر هم که دیگر جانی برایت نمانده باشد...

قطع نخاع که باشی...

شلنگ‌هایی که به دست ها و گردنت فرو کرده‌اند...

با یک سوزن یا یک سوراخ در حلقت، کلافه‌ات می کنند

و می‌خواهی همه را بکّنی و دور بریزی

و وقتی دستانت را هم به تخت می‌بندند تقلا می‌کنی تا دستانت را آزاد کنی

تا این همه بند را از دست و پایت باز کنی...

قطع نخاع که باشی...

خیلی حرف‌ها را هم باید بشنوی و دم نزنی..

خیلی حرف‌ها را به همسرت بزنند و بشنوی و دم نزنی...

بشنوی که آقای دکتر به همسرت میگوید...شماها که بر خر مراد سوارید..
و دم نزنی...

جانباز قطع نخاع که باشی...

یاد می‌گیری که بر خر مراد سواری!

حتی اگر کسی سال تا سال سراغت را نگیرد..

و حتی اگر حقوقی هم نداشته باشی

و حتی اگر قرص‌هایت هم دانه‌ای سیصد هزار تومان باشند!

و حتی اگر همیشه مشکل، فقط مشکل خود تو باشد...

جانباز قطع نخاع که باشی...

------------------------------------------------------------------------------------------

شـما حماسه سرودید و ما به نام شما / فقط تــرانه ســرودیم، نـان درآوردیـــــم

بـــرای ایــن‌کــه بگوییــم با شما بودیـم / چقـــدر از خـــودمان داستـان درآوردیـم

و آبــــــهای جــهان تا از آسیـــاب افتـاد / قلم به دست شدیم وزبان درآوردیم

بازهم روزها امد و رفت

بازهم تولدت گذشت اما با ظهورت پیوند نخورد........

بازهم نشد که در ادامه ی پیامک های میلادت

بنویسیم

او امد

نشد که در گوشه ی دفتر خاطراتم نقش کنم:

 "امسال نیمه شعبان را در کنار یکدیگر جشن گرفتیم"

بازهم یکسال بیتو را در ادامه ی راهم میبینم...

اما من قبل از رفتنم روزی تورا خواهم دید

من به این ارزو ایمان دارم.....

زنده باد خرمشهر ازاد و ازادگرانش...

سلام

امروز میخوام ازادی خرمشهر رو به همه ی اونایی که از این خاکن تبریک بگم

بعدم یه سری خاطره ها و داستانای کوتاه از بعضی از فرشته هاییکه بالاشونو قایم کرده بودن بذارم

 

۱:

در جريان محاصر ة » : براي ما تعريف مي كرد « ابوالقاسم » يك روز

سوسنگرد با چهار نفر از برادران براي شناسايي مواضع نيروهاي بعثي

رفته بوديم . در مراجعت راه را گم كرده بوديم و در مسير ناشناخت ه اي كه

نمي دانستيم و پر از مين بود ، وارد شديم . همگي مردد بوديم كه مسير

قبلي ما از كدام طرف است . ناگهان يكي از گاوهايي كه در منطقه پراكنده

بودند، درست در جهت راهي كه انتخاب كرده بوديم به راه افتاد و

بلافاصله روي مين رفت و تكه تكه شد و ما كه نصرت خدا را در اين

«. حادثه احساس كرديم، مسير خود را تغيير داديم

« بازي در از » ابوالقاسم سرانجام در ارديبهشت ماه 60 در عمليات

بهشتي شد.

« ابوالقاسم ناصري » -1 همسر بسيجي شهيد

 

۲:

نيروهاي جلويي ما احتياج به آتش داشتند. من « كربلاي 5 » در عمليات

يك ق بضة خمپاره داشتم ، آن قدر با آن شليك كرد ه بودم كه بدن ة آن

كاملاً قرمز شده بود . در آن حال يك گلوله در آن انداختم و منتظر شليك

شدم. گلوله شليك شد، اما وقتي برگشتم با كمال تعجب مشاهده كردم

شما » : قبضه خمپاره سر جايش نيست . با شوخي به ديد ه بان جلو گفتم

او هم پاسخ منفي داد . «! لولة خمپاره را نديدي كه به طرف عراق ي ها برود

به دليل ضرورت ، قبضه ديگري آوردي م. وقتي در حال كندن جاي

سكوي آن بوديم ، ديديم لو لة خمپاره نيم متر به داخل زمين فرورفته

است. 2

 « حميدرضا مسعودي » -2 بسيجي شهيد

 

۳:

چند شب قبل از حمله، نيروهاي تخريب چي در حال خنثي سازي

ميدان مين براي باز كردن معبري براي عبور بچه ها بودند، كه ناگهان به

نيروهاي گشتي دشمن برخورد كردند . آنها ساكت روي زمين دراز

كردند. «... وجعلْنا مِنْ بينِ اَيديهم سداً و » كشيدند و شروع به خواندن آيه

بچه ها مي گفتند عراق ي ها تا چند قدمي ما آمدند ، ولي ما را نديدند؛

حتّي يكي از آنها با پوتين روي دست يكي از ما پا گذاشت ، ولي باز هم

نفهميد. عراقي ها بدون اينكه بويي از ما ببرند، بازگشتند.

« محمدرضا قاسمي » -2 پاسدار شهيد

 

۴:

پشت خاكريز دشمن

يدالله بهروزي

در عمليات خيبر در مهندسي رزمي بودم كه شيميايي شدم و حدود

دو، سه ماه در تهران تحت مراقبت پزشكي قرار گرفتم . در اثر شيميايي

شدن، مشكل تنفسي پيدا كردم و چشم هايم كاملاً نابينا شدند . با پي گيري

پزشكان و پرستاران زحمتكش، بينايي ام را دوباره به دست آوردم و

برگشتم جبهه.

اين بار كه به منطقه برگشتم ، رانند ة بولدوزر شدم و براي اولين

مأموريت رفتم شلمچه . دشمن كه نمي خواست فاو را از دست بدهد، با

رها كردن آب زير دست و پاي بچه ها، فرصت هر كاري را از آنها گرفته

بود.

من بي خبر از همه جا رفتم پشت كارخا نة نمك و مشغول خاكريز

زدن شدم . تا صبح كارم طول كشيد . صبح كه به مقر برگشتم ، در كمال

حيرت ديدم همه مرا تحويل گرفته و م ي بوسند! تعجب كردم و پرسيدم :

چه خبر شده؟ من فقط يك شب نبودم، چي شده كه اين قدر عزيز »

«!؟ شدم

بچه ها گفتند : مگر نمي داني چه حماسه اي آ فريدي و چه كار بزرگي

انجام دادي؟

خدا وكيلي » : فكر كردم مي خواهند سر به سرم بگذارند . گفتم

«! خسته ام، سر به سرم نگذاريد، مي خواهم كمي استراحت كنم

بچه ها در حالي كه براي بوسيدن من از سر و كول هم بالا مي رفتند،

گفتند: تو ديشب بدون اينكه خودت هم بداني، رفتي پشت خاكريز

دشمن و جلوي آب را بستي . ما هم ديشب نمي دانستيم تو كجايي و

داري چه كار مي كني؛ اما امروز كه آب قطع شد، فهميديم كا ديشب ت و

بوده!

 

۵:

آخرين وصيت نامه

عباس كمالي پور

بعد از اتمام عمليات بدر، يك گروه شناسايي 9 نفره تشكيل داديم و

رفتيم براي شناسايي منطقه . بولدوزري از عراقي ها جا مانده بود . بولدوزر

خراب بود و بچه ها نمي توانستند آن را راه بيندازند. من كه در تعميركاري

كمي سررشته داشتم، خيلي سريع عيب آن را تشخيص دادم و درستش

كردم. لحظه اي كه مي خواستم بولدوزر را روشن كنم، يكي از نيروها آمد

اجازه مي دهي كنارت بنشينم، م ي خواهم ببينم ماشين » : كنارم و گفت

«! غنيمتي سوار شدن چه لذتي دارد

«! نه، بفرماييد با بقيه برويد » : گفتم

اي بابا ! » : ناراحت شد و م ي خواست برگردد كه صدايش زدم و گفتم

«! چرا اين قدر زود باوريد، بيا بالا كه وقت تنگ است

با خوشحالي سوار بولدوزر شد و من راه افتادم . هنوز فاصل ة زيادي

طي نكرد ه بوديم كه عراقي ها خمپاره زدند . من به سختي مجروح شدم و

آن عزيز مشهدي به شهادت رسيد . تا مدت ها لبخند دلنشين او از خاطرم

دور نمي شد. مرا به يكي از بيمارستان هاي تهران اعزام كردند.

 

۶:

پاي راست يا چپ

حسين محمدحسيني

من و تعدادي از كاركنان جهاد براي كمك وارد جزير ة مج نون شديم .

تعداد زيادي از نيروها مجروح و شهيد شده بودند . من به همراه يكي از

برادران جهاد بايد دو نفر مجروح را به عقب جبهه م ي برديم . منطقه

باتلاقي بود و حركت با قايق به هيچ وجه امكان نداشت . بچه ها يك پل

انفرادي با كائوچو درست كرده بودند كه به زحمت م ي شد از روي آن

عبور كرد.

چاره اي نداشتيم جز اينكه بچه هاي مجروح را از روي پل عبور دهيم،

اما پل زير ديد و تير دشمن بود . بايد چيزي حدود 150 متر عقب

مي رفتيم تا به منطق ة خودي برسيم ، اما شدت رگبار گلوله به قدري زياد

بود كه ساعت ها طول مي كشيد تا به منطقه اي امن برسيم . آن روز من و

همكارم، مجروحان را روي پشت مان گذاشتيم و ساعت ها سينه خيز

رفتيم. به ع لت شرايط بحراني و خطرناك، عبور از روي پل چند متري

چندين ساعت طول مي كشيد. آن روز خوشبختانه اتفاق خاصي نيفتاد و

چهارتايي سالم به مقصد رسيديم.

يك روز كه براي تحويل تعدادي از شهدا به عقب رفته بودم، ديدم

چه » : يكي از رزمندگان به سوي من م ي دود. وقتي به من رسيد، پرس يدم

«؟ خبر شده؟ چرا هراساني

من يك پا پيدا كردم، ولي » : در حالي كه نفس نفس مي زد، گفت

با اينكه شهيد زياد ديده بودم ، «! ؟ نمي دانم پاي راست يا پاي چپ

نمي دانم چرا من هم با ديدن يك پا هول كردم ! قدرت تشخيص م را از

دست داده بودم. اصلاً نمي توانستم در آن شرايط به چيزي فكر كنم.

پوتين را از پا در بياور و بگذار جلوي پاي خودت، » : ناخودآگاه گفتم

«! ببين مال پاي راستِ، يا چپ

بعد از مدتي تصميم گرفتيم پا را همان جا دفن كنيم . گودالي ك نديم و

پاي پيچيده در چفيه را دفن كرديم

۷:

عصر شلمچه

اسماعيل حسين زاده

آن جنگلم كه داغ سپيدار ديده ام

داغ هزار سبز علمدار ديده ام

يك خلوت دوباره براي گريستن

همدوش نخل هاي عزادار ديده ام

خورشيد خون گرفتة عصر شلمچه را

بر برج هاي نيزه پديدار ديده ام

از نسل هاي پچ پچِ پنهان نبوده ام

يك آسمان ان االحق بردار ديده ام

در عصر قحط مردي مردانِ خط شكن

يك لشكر از ابوذر و عمار ديده ام

از من عجب مدار كه پشتم خميده است

آن جنگلم كه داغ سپيدار ديده ام...

 

۸:

ناله هاي زير آوار

اسحاق حيدري

سال 1364 در قسمت تراشكاري تعميرگاه جهاد كرمان مشغول كار

شدم. با اينكه چهارده سال بيشتر نداشتم، اما خود را مؤظف به حضور

در جبهه مي دانستم. اولين اكيپ مهندسي رزمي آماد ة اعزام به جبهه بود؛

به همين دليل به سرعت خودم را به شهيد محمد حسين عر ب نژاد

رساندم و آن قدر اصرار كردم تا با رفتنم موافقت كرد.

به فاو رفتم و بي سيم چي واحد پمپاژ شدم . تا مدت ها از رفتن به خط

مقدم محروم بودم ، اما يك شب كه متوجه شدم رزمندگان براي رفتن به

خط بالاي ماشين نشسته اند، سريع خودم را به آنها رساندم و بين بچه ها

پنهان شدم . سرم را پايين انداخته و دعا مي كردم كسي متوجه حضورم

نشود. دعاهايم مستجاب شده و كسي تا رسيدن به خط متوجه حضور

من نشد . وقتي از ماشين پياده شديم، فرمانده از ديدن من تعجب كرد و

«؟ شما به دستور چه كسي آمديد خط » : گفت

اجازه دهيد بيايد » : اسحاق شيخ حسيني كه متو جه قضيه شد، گفت

«! پيش من و روي لودر كار كند

فرمانده هم اجازه داد و من رفتم پيش شيخ حسيني و مدتي بعد

خودم رانندة لودر شدم.

در عمليات كربلاي 4، عمليات لو رفته بود و آتش دشمن بسيار

شديد بود . هواپيماها نيز منطقه را زير بال هاي خود گرفته و همه جا را به

آتش كشيده بودند . ساختمان لشكر 41 ثارالله روي بچه ها آوار شده بود و

ما براي آوار برداري ، سريع خودمان را به آنها رسانديم . از زير آوار

بلند بود و ما با لودر در حالي كه سعي «! يا حسين ، يا مهدي » صداي

مي كرديم با احتياط كار كنيم ، شروع به آوار برداري كرديم . اكثر بچه ها تا

رسيدن كمك، شهيد شده بودند و ما تنها دو تن از رزمندگان را سالم از

زير آوار بيرون آورديم.

عمليات كربلاي 5 قرار بود در شلمچه انجام شود . دو روز قبل از

عمليات، مه شديدي منطقه را پوشانده بود . جابه جايي نيروها و ادوات

مهندسي با مشكلات زيادي انجام شد. بچه هاي جهاد، شب دوم عمليات

وارد عمل شدند . من و تعدادي از دوستان به نام هاي سالاري، يوسفي،

شيخ شعاعي و رنجبر در منطقه مستقر شديم . كارها را تقسيم كرده و از

سنگر خارج شديم . من سوار بولدوزر شدم كه كارم را ش روع كنم ، اما

ماشين روشن نشد . دنبال بچه ها مي گشتم كه از آنها كمك بگيرم ولي

چشمم به دستگاهي افتاد كه در چند متري من متوقف شد . رفتم ماشين

را وارسي كردم و متوجه شدم گلوله، باطري آن را سوراخ كرده است .

غلامعباس يوسفي هم چند متر آن طرف تر مجروح شده و همان جا روي

زمين افتاده بود . با نااميدي سوار ماشين شدم . يك تك استارت زدم و

ناباورانه ماشين روشن شد

وقتي به خط مقدم رسيدم، متوجه گلوله خوردن شيخ شعاعي و

رنجبر شدم . هر دو ي آنها همان شب به شهادت رسيدند . صا دقي و

كمالي هم زخمي شدند . آن شب فقط من سالم برگشتم . براي همين

سعي مي كردم تا جايي كه توان دارم كار دوستان را ادامه دهم.

شب عید...

دلکم باز گرفت...

و من ترسیدم از اینکه مبادا جز سیاهی ها نبینم

و من از ترس. سخت  چشمانم را بستم

و در این کنج خیال ...

خواستم که همه خاطره از دل ببرم

که غم از خانه من هم دمکی پر بکشد

شب عید است و اما

بقول او

    :"اگر که زیباست شب

                                   برای که زیباست شب

                                                         برای چه زیباست شب...."

اللهم عجل لولیک الفرج...

 

خیابون(از داستانای خودم)

بی هدف قدم میزنم به کف خیابون نگاه میکنم گاهی یه ادامس از جیبم بر میدارم و میذارم تو دهنم به ساعتم نگاه میکنم هنوز نیمساعت وقت هست پس بازمقدم میزنم واکمنمو روشن میکنم و میشینم روی نیمکت حالا که وقت دارم بذار یکم به گذشته فکر کنم همه چی مثله رعد و برق زود گذشت.من چرا اینجام؟قرار نبود اینجا باشم اونم اینجوری ولی این تقصیره کیه ؟ چی شد که این شد!نمیدونم شاید اون مادر بی ارادم یا اون پدر سختگیرم یا شایدم اون ادمیکه میگفت دوسم داره یا خودم یا ...نمیدونم بالاخره کی منو به قهقرا کشوند مهم نیست مهم اینه که الان تهشمو دارم توش دست و پا میزنم شایدم همین روزا توش خفه شم خیلی سخته ولی ادمیزاد بد جونوریههمه جور زندگی رو طاقت میاره!

 

سرم و میارم بالا یه دختر بچه رو میبینم که با موهای خرمایو چشمای عسلیش نگام میکنهچقدر معصوم و خوشگله چرا لباش داره تکون میخوره؟فکرکنم داره باهام حرف میزنه ولی من که نمیشنوم اخه دارم موزیک گوش میکنم تلاشیم نمیکنم بشنوم فقط دوست دارم تو چشماش زل بزنم انگار زمان وایساده جالبه دیگه صدای موزیکم نمیشنوم با خودم فکر میکنم یعنی با این چشما چیا دیده؟نصفه چیزای و که چشمای من دیده رو دیده!معلومه که نه این چه سوال احمقانیه!اون العان میدونه که کیه از کجا میاد و به کجا میخواد بره! این چیزیکه مهمه و من چیزی ازش نمیدونم!من مهمون هر روز یه نیمکتم و همسفره هر روز یه خیابون ولی نمیدونم چرا همخونه ی هر روز کسی نیستم!

نمیدونم شاید افتابم واسه هر کس یه جور در میاد و غروب میکنه انقدر غرق افکار خودم شدم که نفهمیدم اون دختر بچه کی رفت ۱ باز مرم تو دنیای خودم یه روزی خوردن یه ساندویچ سوار شدن یه وسیله ی پارک یا خریدن یه لباس منو تا بهشت میبرد و خوشحالم میکرد ولی العان یادم رفته که ادم چطوری خوشحال میشه اصلا خوشحالی چی هست؟نمیدونم هرچی هست العان دیگه با خوردن صرتا ساندویچ و ساعت ها تفریح و خرید سراغم نمیاد عوضش اونموقع ها حتی واسه نباریدن بارون میزدم زیر گریه ولی حالا حتی زیر بارونم گریم نمیگیره ولی تا دلت بخواد بغض دارم عوضه تمام اون وقتایکه نداشتمش الن غصه دارم که نه میره و نه میباره...!

دیگه صدای موزیک نمیاد انگار شارژ واکمنم تموم شده راستی ساعت چنده ؟وای دیرم شده زود از جام بلند میشم و راه میفتم دوباره قدم میزنم ادامس میجوم و به سنگفرش خیابون نگاه میکنم ولی حالا سریعتر اخه میدونی مسافریکه ندونه کجا میره همیشه تند میره...!

نمیدونم اما باز باید با یه لبخند دکوری غصه هام و بغضمو مخفی کنم چون هر طوری شده باید پول ساندویچ و تفریح و خریدمو در بیارم ...!

(این داستان از زبان یک دختر خیابانیه)

الهه

 

غیر قابل پیش بینی...

حالا که قلم بدست گرفته ام نمیدانم باید چه بنویسم..

انگار نه انگار که چندین روز است که منتظر دست دادن فرصت برای نوشتن هستم...

ذهنم پر از کلماتی بود که برای ریزش روی کاغذ مسابقه میدادند اما چه شده که حالا همه حیا پیشه کرده اند نمیدانم...

وجودم پر از احساسات متناقض و عجیب است

چه روزها برای این سفر تلاش کرده بودم و چه شب هاکه انتظارش را کشیده بودم و برایش نقشه ها کشیده بودم اما حالا انگار اوضاعم فرق میکند...

انگار ان همه هیجان و ذوق و شوق جایش را به یک عالمه سکوت و فکر و تامل داده است...

اما چرا؟!

احساس میکنم اگر زندگی من داستانی باشد این سفر یکی از نقطه های عطف ان است اما هیچ دلیل منطقی برایش ندارم...

مصادف شدن این سفر با روز تولد من که اتفاقا خیلی هم برایم مهم است (با وجود برنامه ریزیه من خلاف این تصادف تاریخی باز هم در لحظه ی اخر این اتفاق افتاد و از کنترل من خارج شد)به تفکراتم دامن می زند

اول که شنیدم مغموم شدم  فکر اینکه در یازدهمین روز یازدهمین ماه امسال مانند هرسال در کنار خانواده و عزیزانم نیستم و تنهایم حس غریبی به من داد  حس تلخ و گس تنهایی...

انهم برای منیکه تولد ادمها برایم یک اتفاق مهم و با ارزش است اتفاقیکه نباید فراموش شود و تنها برگذار شود حالا این اتفاق برای خودم افتاده است...

 احساسی از درون به من نوید میدهد این تصادف را .

اینکه این سفر شاید برای این الهه ی بی پر تولدیست دوباره که به او بال میدهد و چگونه پرواز کردن را...

و این تصور برایم جای تمام این نگرانی هارا میگیردو مثل پرده اییکه کنار میرود وجودم را پر از ارامش میکند...

ای کاش بتوانم با چشمانی باز بروم تا هیچ نشانه ای از قلم نیفتد...

کابوس این روزهایم شده با چشمان بسته رفتن و برگشتن

کابوسی سیاه است وقتی میبینم که سفر به پایان رسیده و من هیچ فرقی با حالایم نکرده ام...

همان پرنده ی بی پر کنج قفس که حالا دیگر امید روزی به اسمان پریدن و اموختن پرواز را هم ندارد...!

چون از دل اسمان برگشته اما باز همان است...

خداوندا

خدای پاک و مهربان من

به فریاد کابوس هایم برس

نگذار که به حقیقت بپیوندند

از تو چشمانی باز و قلبی حساس میخواهم.گوش هایی تیز و دست هایی قوی

تا بتوانم تک تک نشانه هایت را لمس کنم و از ان سیقلی سازم برای روحم که ضمختی هایش را درمان بخشد...

دوست دارم دفترچه ای در کنارم داشته باشن تا کوچکترین چیزها یی را که میبینم و حس میکنم به سند تبدیل کنم تا حتی ریزترین نشانه ها هم از یادم نرود...

دهم همین ماه شاید روزی باشد که بعدها تبدیل به ارزویی دست نیافتنی برایم می شود...

چقدر دوست داشتم که او هم انجا بود در کنار من اما نمیشود که باشد...

هرچند که من هیچوقت از رحمت ان بالایی نا امید نمیشوم...

ولی به این ایمان دارم که حتی اگر جسمش هم انجا نباشد روحش در کنارم به پرواز درخواهد امد و احاطه ام خواهد کرد انقدر نزدیک که بتوانم بویش را هم حس کنم...

دوست دارم دم رفتن از هرکسیکه میشناسم و نمیشناسم تشکر کنم بخاطر بودنشان در کنارم که خواسته یا ناخواسته به نقاشیه زندگیم زیبایی بخشیدند حتی اگر خودشان هم نمیدانستند...

و باز عذر بخواهم از تمام کسانیکه دانسته یا نداسته خط زشتی بوده ام بر صفحه ی زندگیشان که از زیباییش کاسته است...

حلالم کنید ای فرشته هاییکه پر در اسمان به عاریت گذاشته اید و حالا راه برگشت به اسمان را همچون من گم کرده اید...

برایم دعا کنید که خدا از نجواهای شما لذت میبرد و با نوازشی عاشقانه پاسختان را میدهد...

من به این حقیقت ایمان دارم...

شمارا به صاحب همان نوازش ها میسپارم

راستی دارم میرم مناطق جنگی جنوب!

 

در پس پنجره ها

 

در پس پنجره ها میتراود شعری

                            می خرامد حرفی

                                    و کلامی از او

                                        و نشانی از او

                                           تا که از دل ببرد

                                                غم بی او بودن

و در این پنجره هاست

             آن ندایی که مرا میخواند

                       که قلم نقش کنم در پس این خاطره ها

تا که شاید روزی

                 قدم سبز تو را

                            با قلمم فرش کنم...

                                             کاش انروز بماند

                                                    من و شعر و قلمم!

"تقدیم به انکه روزی میرسد که برای هیچکس

غریب نیست...

                   آمین!"

                                                                                                      از دلنوشته های الهه