4دیواری
نمیدانم چیست اما دلهره ای غریب را برایم به ارمغان می اورد
مدام دور و برت را چک میکنی و حال ساعت روی دیوار را بیشتر از حال من میپرسی!
اینها یعنی چه ؟
نکند...
اری خودش است
تو میخواهی بروی بروی
اما چرا؟
پس این کلافگیت از دیوار های این خانه است؟
همان دیوارهاییکه خشت خشتش را باهم بالا بردیم؟
شاید هم هوای اینجا تورا می ازارد؟
یعنی همان هواییکه سرشار از عطر من و توست نفسهایت را تنگ کرده؟
شاید رنگ مبلها را دوست نداری؟
تو از جایت برمیخیزی
نه این خواب نیست این تویی که به سمت در میروی...
بهت دیگر کافیست !
باید کاری کرد
هرم نفسهایت دور میشود ! تو داری این خانه را ترک میکنی کاری لازمست...
به سرعت از جا برمیخیزم
روبروی توکه تا این لحظه نگاهت را از من میدزدیدی ...
اما لاجرم باید سرت را بالا بیاوری
من اینجا هستم روبروی تو
پس کجای دنیارا جز همین دو جسم شفاف روبرویت میخواهی نظاره کنی؟
در فاصله ی بالا اوردن سرت هزاران فکر به ذهنم خطور میکند
اگر این خانه تورا خسته کرده است اگر دوستش نداری هیچ اهمیتی ندارد..
ما باهم از این خانه خواهیم رفت
به هرجا که تو دوستش داشته باشی !
اینکه کاری ندارد
پس باایست تا من هم چمدانم را ببندم
با این افکار ارام میشوم
میخواهم همه ی اینهارا به تو بگویم اما نگاهت که به چشمانم تلاقی میکند باد تمام حرف هایم را باخود میبرد
نگاهت بقدری برودت دارد که دستانم میلرزد...
خیره شدن؟
نه لزومی نداشت همین یک تصادف کوچک
اری همین سانحه ی مرگبار برخورد نگاهت با نگاهم را میگویم...
کافی بود
دیگر چیزی نمیگویم
من همه چیز را در چشمان بی قرار اما سرد و خالی تو خواندم
این دیوارها هنوز هم یک حریم امن است
رنگ مبل ها زیباست و
هوای خوانه هنوز هم دلپذیر است اما...
بس است
بعضی چیزها را نگویی بهتر است...
از جلوی در کنار میروم حتی قفل در را هم باز میکنم وقتی نخواهی بمانی از اصرار من چه معجزه ای برخواهد خواست؟
اماده ی رفتن میشوی اما نه !
تو بمان
کسیکه باید برود تو نیستی
اری اینجا خانه ی توست
تو بمان
من میروم...