دلم خیلی گرفته...

اومدم یکم بنویسم شاید اروم شدم...

دلم داره میترکه از حرف و گلایه ولی تو ذهنم هیچی برای نوشتن ندارم...

دلم از همه چی گرفته...

از کودکی که تو تنهایی گذشت...

از دوستاییکه مجبور شدم  رهاشون کنم و با چشمام ببینم که چجوری از من و خاطره های مشترکمون دور میشن...

از تصمیمیکه دیگه نتونستم جبرانش کنم....

از عشقیکه ...

دستانم میلرزد از شدت بارانیکه از نوشتن این کلمه بر وجودم باریدن گرفت ...

ساعاتیست که این کلمه را نوشته ام و این مطلب همینطور باز در همینجا در انتظار ادامه ی لغات بر صفحه اند اما...

قلم را نمیدانم منکه عاجزم از نوشتن

خسته ام

خیلی خسته

خسته از این بغض هاییکه خورده میشود و این اشک های گرمیکه بی صدا میریزد...

خسته از کسانیکه در کنارم هستند اما دور خیلی دور...

بیزارم

با تمام وجود از واژه ی تلخ فراموشی بیزارم...

بیزارم ازاینکه با چشم هایم فراموش شدنم را در قلب کسانیکه میدانم هیچگاه از یاد من نخواهند رفت را ببینم...

بیزارم از حرف هاییکه نمیشود زد...

از ارزوهاییکه هرروز

به اتشش میکشم ....

من

 دلم گرفته....

 

خسته ام....

 

بیزارم.....

                از این دنیا که ذره ای هم  دوستش ندارم

                                                           از خودم که هیچگاه نتوانستم ان چیزی باشم که میخواستم...