نه جذاب است نه جالب نه مهم و نه حتی سرگرم کننده پس نخوانید بهتر است...
کمی لبخند
کمی خودداری
قد سر سوزنی ابروداری
حتی کمی هم بی خیالی
اما زیاد خیلی خیلی زیاد تنهایی
به همان اندازه غمگینی
و همشان را که جمع کنی میشود من...
به صورتم که دست میکشم
چیزی را احساس میکنم
حس میکنمکه داغ هستم
شاید مریض شده باشم نمیدانم
چه اهمیتی دارد
هرچه که باشد با یکی دو قرص و شربت رنگی درست میشود
اما روحم را دست نکشیده میدانم که مریض است
خیلی وقت است که مریض است
هرچه هم گشته ام روح وشربت مناسبی برایش نیافته ام
نویسنده ای میگفت.نامش را بخاطر ندارم اما میگفت اگر من گرسنه باشم شما مرا درک میکنید و به من غذا میدهید
وقتی تشنه باشم شما مرا خواهید فهمید و سیرابم میکنید حتی دردهای جسمم را هم میبینید و ارامم میکنید
اما هیچکسی این دست های سیاهی را که در تنهاییی نامرئی من روح مرا دربر میگیرد و میفشارد را نمیبیند
از کسی کمک نمیخواهم چرا که نمیفهمند که درد من چیست تنها دیوانه ام میخوانند و گاهی که مهربان میشوند میشوم کسیکه درد بی دردی گرفته و خوشی های تمام دنیا زیر دلش زده است...
من گرسنه نیستم ابی نمیخواهم زخمی بروی تنم ندارم
اما درد دارم
کشیدن دردیکه خودت هم نمیدانی چیست بسی طاقت فرساست.اما این را کسی نمیداند
نمیدانم کجای این زندگی شد که روحم زخمی شد
کجایش بود که اینگونه بیمار گشت
شاید در ساعت ها و روزهای طولانی کودکی تنهایم بود که مبتلا به این ناارامی و بی قراری روح شدم
روح من از همان روز اول ماننددخترکی که بزور به عقد کسی درامده باشد از بودنش برای منبرای این جسم پشیمان بود...
از همان روزهای اول مانند دیوانه عصیان میگرفت و خودش را به در و دیوار جسمم میکوبید
میکوبد
خسته ام کرده
فکر میکند پیامبریست که اسیر من فرعون زاده شده
خیالاتی شده مدام فکر میکند که ان مخلوق برتریکه قرار است تمام دنیارا اباد کند اوست...
برای کوچکترین خطایی مرا به صلابه میکشد
هیچ کار مرا تایید نمیکند
چرا باور نمیکند که من یکانسان از نسل قابیلم مرا چه به معصومیت مریم !
بخدا دیگر نمیکشم
دست که از سر من نمیکشد اینلامصب بی دین !
من نمیتوانم فهمیده ی زیر چرخ های ظلم باشم نمیتوانم قهرمان او باشم نمیتوانم
مگر میگذارد من هم مثل تمامی ادمهای اطرافم مثل تمامی ادهای معمولی اطرافم به معمولی ترین شکل ممکن به این چند صباح ادامه بدهم گناه کنم خطا کنم خودخواه باشم از خود منزجر نشوم....
گیریم که نام من الهه باشد !
که چی!
من توان اسطوره شدن ندارم از من دست بکش
من نه الهه ی اب ها هستم نه بر دریاها خدایی میکنم
من معمولی ترین الهه ی این سرزمینم بیا و اینرا برای یکبار هم شده باور کن
تقاص بلند پروازثی تورا که نباید من بدهم !
دمی هم ازین پیغامبریت پایین بیا و با این جسم خسته مدارا کن
لعنت خدا بر شما اخر شمارا چه میشود که اینگونه به جان من می ا فتید و این یکی دوجرعه ی زندگی را بکامم زهر میکنید...
این تب هم با من راه نمی اید تا کمی میان این دو وساطت کنم
شاید فهمیدکه من انی نیستم که امده تا کار مهمی روی این وسعت پوچ انجام دهد
به او بگویید که اشتباه میکند حتما که خواب دیده است حرف های در گوشی خدارا در عدم خودکه اورا ندا میداده است
دیگر نای نوشتن هم ندارم او کهگوش نمیکند اگر میخواست کمی این حرف هارا بفهمد خیلی قبل تر ازین میفهمید و با من اینگونه نمیکرد...
شما که نه روح مرا میشناسید و نه حتی جنس دردم را میفهمید
پس این را نخواندید هم نخواندید مهم نیست
این را برای خود نوشتم تنها و تنها و تنها برای خود خودم...