همینطوری دلم خواست یه چیزی بنویسم!

ولی وقتی اینو خواست بهم نگفت که چی بنویسم!

بعضی وقتا حسی داریکه اسمشو نمیدونی !

فقط میدونیکه مثله همیشه نیستیو یه حس غریبه و عجیب داری!

العان دارمشو اون حسو !

نمیدونم خوشحالم یا ناراحت!

نمیدونم چی میخوام!

اون روز یه ایده ی جدیدی داشتم اومدم بنویسمش که بشه یه داستان جدید ولی نشد تو ذهنم بود ولی هرکاری میکردم رو کاغذ نمیومد!

شاید دلم گرفته !

شایدم...!

نمیدونم!

اون تجربه ی تلخ همش ازارم میده !

از ذهنم نمیره بیرون هرچیکه میکنم به چیزای دیگه فک کنم نمیشه!

عذاب وجدان دارم شاید!

به هرچیکه فکر میکنم.هرکاریکه میکنم تهش به اون تجربه ختم میشه!

و گاهیکه فک میکنم هیچ راهی واسه جبرانش ندارم یه بغض وحشتناک گلومو میگیره و فشار میده و فراموش میکنه که رهاش کنه!

همینطوری شد که اینارو گفتم!

همینطوریم تمومش میکنم!