همینطوری!
همینطوری دلم خواست یه چیزی بنویسم!
ولی وقتی اینو خواست بهم نگفت که چی بنویسم!
بعضی وقتا حسی داریکه اسمشو نمیدونی !
فقط میدونیکه مثله همیشه نیستیو یه حس غریبه و عجیب داری!
العان دارمشو اون حسو !
نمیدونم خوشحالم یا ناراحت!
نمیدونم چی میخوام!
اون روز یه ایده ی جدیدی داشتم اومدم بنویسمش که بشه یه داستان جدید ولی نشد تو ذهنم بود ولی هرکاری میکردم رو کاغذ نمیومد!
شاید دلم گرفته !
شایدم...!
نمیدونم!
اون تجربه ی تلخ همش ازارم میده !
از ذهنم نمیره بیرون هرچیکه میکنم به چیزای دیگه فک کنم نمیشه!
عذاب وجدان دارم شاید!
به هرچیکه فکر میکنم.هرکاریکه میکنم تهش به اون تجربه ختم میشه!
و گاهیکه فک میکنم هیچ راهی واسه جبرانش ندارم یه بغض وحشتناک گلومو میگیره و فشار میده و فراموش میکنه که رهاش کنه!
همینطوری شد که اینارو گفتم!
همینطوریم تمومش میکنم!
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 19:1 توسط الهه
|