شعار
((من ذاتا نظرم در مورد عشق یه چیزه متفاوته! با همه ی عشقای دیگه فرق میکنه.میدونین اعتقاد دارم عشق یه رابطه بین روح دو تا ادمه!
جسمو شرایط و ظاهر همه وسیلن.اگه روح کسی و دوست داشتی بدون عاشق شدی و هرگز رهاش نکن چون تنها چیزیکه حتی اگه قرن ها از روش بگذره هیچ تغیری نمیکنه!...))
اینا قسمتی از سخنرانی ها و حرف های من بود که همیشه تو جمع های مختلف بین ادمای مختلف میزدم و همه تایید میکردن و باهام موافق بودن.
روز ها پشت سر هم می گذشت و شعارای من تمومی نداشت:
((عشقی که از روی چشم و ابرو و لب و دهن باشه عشق نیست خودخواهیه هوسه اگه روحه کسیو دوست داشتی تمام عیب هاشو حسن میبینی ...))
اتفاقی صداشو شنیدم بهتره بگم حرفاش و شنیدم من همیشه عاشق بحث بودم و هستم .
شروع به بحث کردم و حرف زدم حرف زد از عقایدش گفت افکارمو شرح دادم ... ساعت ها بعد از شنیدن صداش به حرفاش فکر کردم و او نارو واسه خودم حلاجی کردم کلی سوال و نظر داشتم پس بازم باهاش صحبت کردم.صحبت کردم و صحبت کردم تا عاشقش شدم عاشق روحش عاشق افکارش و مجزوب اعتقاداتش روحش برام قابل ستایش بود یه پاکی تو صداش بود که برام دوست داشتنی بود یعنی دیگه اخره شعارام بود.
بالاخره تصمیم گرفتیم جسم های روح هایی رو که واله و شیفته شده بودنو بهشم نشون بدیم.
هنوز ندیده بودمش مدام به خودم میگفتم اگه از من به خاطره ظاهرم خوشش نیاد پس من تو انتخاب فطرتش اشتباه کردم این اتفاقو واسه خودم نابخشودنی میدونستم...
...صدای قلبمو میشنیدم هنوز صورتش جلوی چشمام بود همون پاکی تو صداش توی چشماشم داد میزد با یه تفاوت کوچیک شایدم بزرگ اونم این بود که این پاکی با ترس همراه بود ترس قبول نشدن ترس ترد شدن و بزرگتر از همه ی اینا این بود که دیگه دوست داشتنی نبود!
هنوز نمیدونم با چه سرعتی خودمو به خونه رسوندم چقدر نزدیکه انگار همین یه لحظه پیش بود که که کاخ تمام باورام رو سرم خراب شد.
اصلا تصور چنین اتفاقی رو نمیکرد سخنران اون شعارا نمیدونست روزی ممکنه برای خودش اتفاق بیفته و اگه بیفته چقدر سخت می تونه باشه!
توی یه ۲ راهی بودم یه سمتش روحم و روحش یه سمتش جسمم و جسمش هم دوسش داشتم هم نداشتم!و بیشتر از همه ترحم بود که تو وجودم موج میزد!...
...و در اخر من رفتم.رفتنی که موندنش هم از روی ترحم بود و واسه هیچکدممون هیچ سودی نداشت انگار نه انگار که یه روزی ...
العان خیلی وقته که رفته و رفتم ولی خوبیش اینه که دیگه شعار نمیدم دیگه نمیگم جسم مهم نیست و روح قوی تره بر عکسشم نمیگم اصلا دیگه هیچی نمیگم!
بدیشم اینه که یه وقتا روحم دلش واسه یه روح و حرفاش و نجواهاش تنگ میشه و هیچ درمونیم نداره...!
۵شنبه/خرداد/۸۹