حرف دل
اره میخوام داد بزنم
داد چیه فریاد بزنم
بگم اخه مگه شما شما که بستین دور ما
یه سد سرد و شیشه ای
نمیشنوین صدامونو
صدای گریه هامونو
صدایی که میخواد بگه...
نه روش نمیشه که بگه
اقا میشه سوال کنم؟
ایا شما دل ندارین؟
اگه دارین چرا شما هی با ما بازی میکنین؟
تهمت ناجور میزنین مردمو راضی بکنین؟
ولی اقا بذار بگم این دل من حرمت عشق و میشناسه
اخه دلی که این توئه بدجوری یکه شناسه!
قصه که به اینجا رسید دلم میخواد داد بزنه بگه واسه...
ببین بازم روش نمیشه
تا وقتی اون نگات روشه
میشه واسه یه لحظه هم سر شما پایین باشه؟
حالا دیگه بگو دلم کسی نگات نمیکنه
وقتیکه اینو میشنوه طفلکی دل هول میکنه
یواشکی بهم میگه داره نگامون میکنه!
دیدم اره راست میگه اون
شما که طاقت ندارین حتی واسه یه لحظه هم چشماتونو هم بذارین!
اروم و بی مجادله دلم میگه باید بره
حسی که توی این دله تو این صدا جاش نمیشه
میره یه گوشه میشینه
داد میزنه اهای خدا
بازم نشد بهش بگم دوسش دارم قد شما
قصه ی ما به سر رسید دلم به خواستش نرسید
قصه ی ما به سر رسید صدام به هیچکس نرسید!
یکشنبه/خرداد/۱۳۸۹
(حالا به نظرتون بعد از ۴ ۵ سال شعر نگفتن خوبه یا نه؟ادامه بدم؟)