زخمي بر پهلويم است و خون مي چکد و خدا نمک مي پاشدو من پيچ مي خورم و تاب مي خورم و ديگران گمانشان که مي رقصم من اين پيچ و تاب را و اين رقص خونين را دوست دارم چون به يادم مي آورد که سنگ نيستم چوب نيستم خشت و خاک نيستم که انسانم

باران بهانه است ، آسمان را هوس بوسه زدن بر خاک است