گفته بودم که با دست پرمیامو واستون تعریف میکنم که چیشد و چه حسی داشتم

تا قبل ازینکه شروع بشه که همش فکرم مشغول این بودکه چی میشه و چطور میشه

ولی خوب بالاخره ازونجاییکه فراق همیشه از وصال شیرینتره چون در فراق شوق وصال و در وصال بیم فراق !

اینجام همینجوری بود !

انقدیکه ذوق شوق قبلششیرین بود اینورش نبود

نه اینکه بد باشه ها نه شیرینیه قبلیش خیلی زیاد بود!

خلاصه که روز اول برعکس همیشه به لطف مادر نیمساعتی هم زودتر رسیدم و بی استرس در کمال ارامش روزمو شروع کردم

دیدن ادمای اطرافم که هرکدوماز یه رنگ و قشر و نوع و سن خاص بودن جالب بود

فضای بزرگی که تاحالا توش نبودم و حالاباید به عنوان خونه ی دومم قبولش میکردم

از در ورودیکه وارد شدم

نگاهم به درختا و فضای سرسبز قسمت اول افتاد

ناخوداگاه دلم خواست مقرر مام تو همین قسمت اول باشه نه اونته تهاش که خشک تر بود

همون سمت راست اولین ساختمان و که رد کردیم به یه ساختمون نسبتا قدیمی رسیدیم

که وسط درختا و شمشادا عینهو یه خونه ی درختی با اون عنوانیکه با رنگ طلایی و خط درشت روش نوشته بود مارو به سمت خودش دعوت میکرد...

واردش که شدیم سلانه سلانه همونطوریکه عین این ندید بدیدا داشتیم درو دیوارو قسمتای مختلف ساختمون رو برانداز میکردیم و از چندین فرسخی فریاد میزدیمکه تازه واردیم

خلاصه وارد شدیم و بعد ازاینکه همراهان و محیط و از نظر گذروندیم

نشستیم

موقع برگشت که رفتم و چرخی در محیطاطرافم زدم و حس کردم که عاشق همون ساختمون قایم شده ی توی شمشادام

 

 

{البته این عکس مال فصل زمستونشه که اینقد خشکه حالا بعدا خودمیدونه از نمای سرسبزش میندازم میذارم.اینجا ازین بهترشو پیدا نکردم}

 

داشتم ازدرخارج میشدم برگشتم

نگاهی دوباره به پشت سرم انداختم

و با خودم مرورکردم که تغییراتی توی روند زندگیم بوجود اومده و من مثل یه بازیگری که فیلنامه ی جدیدی به دستش رسیده باید برم روی صحنه و کارم و شروع کنم...

الهی به امید تو  

حالا بازماز ماجراهاییکه اتفاق می افته میام و مینویسم