زنده باد خرمشهر ازاد و ازادگرانش...
امروز میخوام ازادی خرمشهر رو به همه ی اونایی که از این خاکن تبریک بگم![]()
![]()
بعدم یه سری خاطره ها و داستانای کوتاه از بعضی از فرشته هاییکه بالاشونو قایم کرده بودن بذارم![]()
۱:
در جريان محاصر ة
» : براي ما تعريف مي كرد « ابوالقاسم » يك روزسوسنگرد با چهار نفر از برادران براي شناسايي مواضع نيروهاي بعثي
رفته بوديم
. در مراجعت راه را گم كرده بوديم و در مسير ناشناخت ه اي كهنمي دانستيم و پر از مين بود ، وارد شديم
. همگي مردد بوديم كه مسيرقبلي ما از كدام طرف است
. ناگهان يكي از گاوهايي كه در منطقه پراكندهبودند، درست در جهت راهي كه انتخاب كرده بوديم به راه افتاد و
بلافاصله روي مين رفت و تكه تكه شد و ما كه نصرت خدا را در اين
«.
حادثه احساس كرديم، مسير خود را تغيير داديم«
بازي در از » ابوالقاسم سرانجام در ارديبهشت ماه 60 در عملياتبهشتي شد
.«
ابوالقاسم ناصري » -1 همسر بسيجي شهيد
۲:
نيروهاي جلويي ما احتياج به آتش داشتند
. من « كربلاي 5 » در عملياتيك ق بضة خمپاره داشتم ، آن قدر با آن شليك كرد ه بودم كه بدن ة آن
كاملاً قرمز شده بود
. در آن حال يك گلوله در آن انداختم و منتظر شليكشدم
. گلوله شليك شد، اما وقتي برگشتم با كمال تعجب مشاهده كردمشما
» : قبضه خمپاره سر جايش نيست . با شوخي به ديد ه بان جلو گفتماو هم پاسخ منفي داد
. «! لولة خمپاره را نديدي كه به طرف عراق ي ها برودبه دليل ضرورت ، قبضه ديگري آوردي م
. وقتي در حال كندن جايسكوي آن بوديم ، ديديم لو لة خمپاره نيم متر به داخل زمين فرورفته
است
. 2 « حميدرضا مسعودي » -2 بسيجي شهيد
۳:
چند شب قبل از حمله، نيروهاي تخريب چي در حال خنثي سازي
ميدان مين براي باز كردن معبري براي عبور بچه ها بودند، كه ناگهان به
نيروهاي گشتي دشمن برخورد كردند
. آنها ساكت روي زمين درازكردند
. «... وجعلْنا مِنْ بينِ اَيديهم سداً و » كشيدند و شروع به خواندن آيهبچه ها مي گفتند عراق ي ها تا چند قدمي ما آمدند ، ولي ما را نديدند؛
حتّي يكي از آنها با پوتين روي دست يكي از ما پا گذاشت ، ولي باز هم
نفهميد
. عراقي ها بدون اينكه بويي از ما ببرند، بازگشتند.«
محمدرضا قاسمي » -2 پاسدار شهيد
۴:
پشت خاكريز دشمن
يدالله بهروزي
در عمليات خيبر در مهندسي رزمي بودم كه شيميايي شدم و حدود
دو، سه ماه در تهران تحت مراقبت پزشكي قرار گرفتم
. در اثر شيمياييشدن، مشكل تنفسي پيدا كردم و چشم هايم كاملاً نابينا شدند
. با پي گيريپزشكان و پرستاران زحمتكش، بينايي ام را دوباره به دست آوردم و
برگشتم جبهه
.اين بار كه به منطقه برگشتم ، رانند ة بولدوزر شدم و براي اولين
مأموريت رفتم شلمچه
. دشمن كه نمي خواست فاو را از دست بدهد، بارها كردن آب زير دست و پاي بچه ها، فرصت هر كاري را از آنها گرفته
بود
.من بي خبر از همه جا رفتم پشت كارخا نة نمك و مشغول خاكريز
زدن شدم
. تا صبح كارم طول كشيد . صبح كه به مقر برگشتم ، در كمالحيرت ديدم همه مرا تحويل گرفته و م ي بوسند
! تعجب كردم و پرسيدم :چه خبر شده؟ من فقط يك شب نبودم، چي شده كه اين قدر عزيز
»«!
؟ شدمبچه ها گفتند
: مگر نمي داني چه حماسه اي آ فريدي و چه كار بزرگيانجام دادي؟
خدا وكيلي
» : فكر كردم مي خواهند سر به سرم بگذارند . گفتم«!
خسته ام، سر به سرم نگذاريد، مي خواهم كمي استراحت كنمبچه ها در حالي كه براي بوسيدن من از سر و كول هم بالا مي رفتند،
گفتند
: تو ديشب بدون اينكه خودت هم بداني، رفتي پشت خاكريزدشمن و جلوي آب را بستي
. ما هم ديشب نمي دانستيم تو كجايي وداري چه كار مي كني؛ اما امروز كه آب قطع شد، فهميديم كا ديشب ت و
بوده
!
۵:
آخرين وصيت نامه
عباس كمالي پور
بعد از اتمام عمليات بدر، يك گروه شناسايي
9 نفره تشكيل داديم ورفتيم براي شناسايي منطقه
. بولدوزري از عراقي ها جا مانده بود . بولدوزرخراب بود و بچه ها نمي توانستند آن را راه بيندازند
. من كه در تعميركاريكمي سررشته داشتم، خيلي سريع عيب آن را تشخيص دادم و درستش
كردم
. لحظه اي كه مي خواستم بولدوزر را روشن كنم، يكي از نيروها آمداجازه مي دهي كنارت بنشينم، م ي خواهم ببينم ماشين
» : كنارم و گفت«!
غنيمتي سوار شدن چه لذتي دارد«!
نه، بفرماييد با بقيه برويد » : گفتماي بابا
! » : ناراحت شد و م ي خواست برگردد كه صدايش زدم و گفتم«!
چرا اين قدر زود باوريد، بيا بالا كه وقت تنگ استبا خوشحالي سوار بولدوزر شد و من راه افتادم
. هنوز فاصل ة زياديطي نكرد ه بوديم كه عراقي ها خمپاره زدند
. من به سختي مجروح شدم وآن عزيز مشهدي به شهادت رسيد
. تا مدت ها لبخند دلنشين او از خاطرمدور نمي شد
. مرا به يكي از بيمارستان هاي تهران اعزام كردند.
۶:
پاي راست يا چپ
حسين محمدحسيني
من و تعدادي از كاركنان جهاد براي كمك وارد جزير ة مج نون شديم
.تعداد زيادي از نيروها مجروح و شهيد شده بودند
. من به همراه يكي ازبرادران جهاد بايد دو نفر مجروح را به عقب جبهه م ي برديم
. منطقهباتلاقي بود و حركت با قايق به هيچ وجه امكان نداشت
. بچه ها يك پلانفرادي با كائوچو درست كرده بودند كه به زحمت م ي شد از روي آن
عبور كرد
.چاره اي نداشتيم جز اينكه بچه هاي مجروح را از روي پل عبور دهيم،
اما پل زير ديد و تير دشمن بود
. بايد چيزي حدود 150 متر عقبمي رفتيم تا به منطق ة خودي برسيم ، اما شدت رگبار گلوله به قدري زياد
بود كه ساعت ها طول مي كشيد تا به منطقه اي امن برسيم
. آن روز من وهمكارم، مجروحان را روي پشت مان گذاشتيم و ساعت ها سينه خيز
رفتيم
. به ع لت شرايط بحراني و خطرناك، عبور از روي پل چند متريچندين ساعت طول مي كشيد
. آن روز خوشبختانه اتفاق خاصي نيفتاد وچهارتايي سالم به مقصد رسيديم
.يك روز كه براي تحويل تعدادي از شهدا به عقب رفته بودم، ديدم
چه
» : يكي از رزمندگان به سوي من م ي دود. وقتي به من رسيد، پرس يدم«
؟ خبر شده؟ چرا هراسانيمن يك پا پيدا كردم، ولي
» : در حالي كه نفس نفس مي زد، گفتبا اينكه شهيد زياد ديده بودم ،
«! ؟ نمي دانم پاي راست يا پاي چپنمي دانم چرا من هم با ديدن يك پا هول كردم
! قدرت تشخيص م را ازدست داده بودم
. اصلاً نمي توانستم در آن شرايط به چيزي فكر كنم.پوتين را از پا در بياور و بگذار جلوي پاي خودت،
» : ناخودآگاه گفتم«!
ببين مال پاي راستِ، يا چپبعد از مدتي تصميم گرفتيم پا را همان جا دفن كنيم
. گودالي ك نديم وپاي پيچيده در چفيه را دفن كرديم
۷:
عصر شلمچه
اسماعيل حسين زاده
آن جنگلم كه داغ سپيدار ديده ام
داغ هزار سبز علمدار ديده ام
يك خلوت دوباره براي گريستن
همدوش نخل هاي عزادار ديده ام
خورشيد خون گرفتة عصر شلمچه را
بر برج هاي نيزه پديدار ديده ام
از نسل هاي پچ پچِ پنهان نبوده ام
يك آسمان ان االحق بردار ديده ام
در عصر قحط مردي مردانِ خط شكن
يك لشكر از ابوذر و عمار ديده ام
از من عجب مدار كه پشتم خميده است
آن جنگلم كه داغ سپيدار ديده ام...
۸:
ناله هاي زير آوار
اسحاق حيدري
سال
1364 در قسمت تراشكاري تعميرگاه جهاد كرمان مشغول كارشدم
. با اينكه چهارده سال بيشتر نداشتم، اما خود را مؤظف به حضوردر جبهه مي دانستم
. اولين اكيپ مهندسي رزمي آماد ة اعزام به جبهه بود؛به همين دليل به سرعت خودم را به شهيد محمد حسين عر ب نژاد
رساندم و آن قدر اصرار كردم تا با رفتنم موافقت كرد
.به فاو رفتم و بي سيم چي واحد پمپاژ شدم
. تا مدت ها از رفتن به خطمقدم محروم بودم ، اما يك شب كه متوجه شدم رزمندگان براي رفتن به
خط بالاي ماشين نشسته اند، سريع خودم را به آنها رساندم و بين بچه ها
پنهان شدم
. سرم را پايين انداخته و دعا مي كردم كسي متوجه حضورمنشود
. دعاهايم مستجاب شده و كسي تا رسيدن به خط متوجه حضورمن نشد
. وقتي از ماشين پياده شديم، فرمانده از ديدن من تعجب كرد و«
؟ شما به دستور چه كسي آمديد خط » : گفتاجازه دهيد بيايد
» : اسحاق شيخ حسيني كه متو جه قضيه شد، گفت«!
پيش من و روي لودر كار كندفرمانده هم اجازه داد و من رفتم پيش شيخ حسيني و مدتي بعد
خودم رانندة لودر شدم
.در عمليات كربلاي
4، عمليات لو رفته بود و آتش دشمن بسيارشديد بود
. هواپيماها نيز منطقه را زير بال هاي خود گرفته و همه جا را بهآتش كشيده بودند
. ساختمان لشكر 41 ثارالله روي بچه ها آوار شده بود وما براي آوار برداري ، سريع خودمان را به آنها رسانديم
. از زير آواربلند بود و ما با لودر در حالي كه سعي
«! يا حسين ، يا مهدي » صدايمي كرديم با احتياط كار كنيم ، شروع به آوار برداري كرديم
. اكثر بچه ها تارسيدن كمك، شهيد شده بودند و ما تنها دو تن از رزمندگان را سالم از
زير آوار بيرون آورديم
.عمليات كربلاي
5 قرار بود در شلمچه انجام شود . دو روز قبل ازعمليات، مه شديدي منطقه را پوشانده بود
. جابه جايي نيروها و ادواتمهندسي با مشكلات زيادي انجام شد
. بچه هاي جهاد، شب دوم عملياتوارد عمل شدند
. من و تعدادي از دوستان به نام هاي سالاري، يوسفي،شيخ شعاعي و رنجبر در منطقه مستقر شديم
. كارها را تقسيم كرده و ازسنگر خارج شديم
. من سوار بولدوزر شدم كه كارم را ش روع كنم ، اماماشين روشن نشد
. دنبال بچه ها مي گشتم كه از آنها كمك بگيرم وليچشمم به دستگاهي افتاد كه در چند متري من متوقف شد
. رفتم ماشينرا وارسي كردم و متوجه شدم گلوله، باطري آن را سوراخ كرده است
.غلامعباس يوسفي هم چند متر آن طرف تر مجروح شده و همان جا روي
زمين افتاده بود
. با نااميدي سوار ماشين شدم . يك تك استارت زدم وناباورانه ماشين روشن شد
وقتي به خط مقدم رسيدم، متوجه گلوله خوردن شيخ شعاعي و
رنجبر شدم
. هر دو ي آنها همان شب به شهادت رسيدند . صا دقي وكمالي هم زخمي شدند
. آن شب فقط من سالم برگشتم . براي همينسعي مي كردم تا جايي كه توان دارم كار دوستان را ادامه دهم
.