زوال عشق
عشق در باغ تو یک میوه ی کال است هنوز
تا  نگاه  تو  پی  قهوه  و  فال  است  هنوز
تو که بعد از سه دهه درد و  پریشان حالی
قبله ی عاشقی ات رو به شمال است هنوز
به ستوه آمده ای از قفس خویش ، ولی
مرغ  احساس  دلت، بی پر و بال است هنوز
خام یک بوسه ی شیرین شده  لبهایت
عاجز از درک حرام است و حلال است هنوز
شانه  هایت  شده  ضحاکی  و  در آغوشت
مار بی عاطفه ای خوش خط و خال است هنوز
گر  چه  با  تیغ   تبر  دست اخوت  دادی
نسل سرسبزی تو ، رو به زوال است هنوز
چون  زلیخا شده ای ، چشم به یوسف بستن
بی گمان با هوس غصب جمال است هنوز
پاکدل  باش که  با  این دل در دام هوس
نوکری  بر  در  میخانه  محال  است   هنوز



 
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در خواهم داد ای سبدهاتان پر خواب ، سیب آوردم سیب سرخ خورشید
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آی شبنم، شبنم، شبنم...
رهگذاری خواهد گفت : راستی شب تاریکی است
کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق ، سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق ، سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
" سهراب "


 
دستهايم به آرزو هايم نمي رسند
 
آرزوهايم بسيار دورند
 
ولي درخت سبزم مي گويد
 
اميدي هست، خدايي هست
 
اين بار براي رسيدن به آرزوهايم
 
يک صندلي زير پايم مي گذارم
 
شايد اين بار
 
دست هايم به آرزو هايم برسد...


 
نقش پنهان
 
این کتابی بی سرانجامست و تو
صفحه کوتاهی از آن خوانده ای
 
" فروغ "
 
 
 
 
 
مهمان
 
امشب آن حسرت دیرینه من
در بر دوست به سر می آید
در فروبند و بگو خانه تهی است
زین سپس هر که به در می آید
شانه کو تا که سر و زلفم را
در هم و وحشی و زیبا سازم
باید از تازگی و نرمی و لطف
گونه را چون گل رویا سازم
 
سرمه کو تا که چو بر دیده کشم
راز و نازی به نگاهم بخشد
باید این شوق که در دل دارم
جلوه بر چشم سیاهم بخشد
 
چه بپوشم که چو از راه آید
عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگویم که ز سحر سخنم
دل به من بازد و افسون گردد
 
آه ای دخترک خدمتکار
گل بزن بر سر و سینه من
تا که حیران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق دیرینه من
 
چو ز در آمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل و چنگ زنم
با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب باده گلرنگ زنم
 
ماه اگر خواست که از پنجره ها
بیندم در بر او مست و پریش
آنچنان جلوه کنم کو ز حسد
پرده ابر کشد بر رخ خویش
 
تا چو رویا شود این صحنه عشق
کندر او عود در آتش ریزم
زان سپس همچو یکی کولی مست
نرم و پیچنده ز جا برخیزم
  
آه گویی ز پس پنجره ها
بانگ آهسته ی پا می آید
ای خدا ، اوست که آرام و خموش
سوی خانه (منزلگه -ويرانه ي-) ما می آید...
 
" فروغ فرخ زاد
 
(دوستان معذرت میخوام من خودم همه ی این شعرارو نخونده بودم امروز با تذکر یکی از دوستان اصلاحشون کردم)