نوای بینوائی
مرا میخواستی تا شاعری را
ببینی روز و شب دیوانه ی خویش
مرا میخواستی تا در همه شهر
ز هرکس بشنوی افسانه ی خویش
مرا میخواستی تا از دل من
برانگیزی نوای بینوایی
به افسون ها دهی هردم فریبم
بدل سختی کنی بر من خدایی!
مرا میخواستی تا در غزلها
ترا"زیباتر از مهتاب"گویم
تنت را در میان چشمه ی نور
شبانگاهان مهتابی بشویم
مرا میخواستی تا پیش مردم
ترا الهام بخش خویش خوانم
ببال نغمه های اسمانی
ببام اسمانهایت نشانم
مرا میخواستی تا از سر ناز
ببینی پیش پایت زاریم را
بخوانی هر زمان در دفتر من
غم شب تا سحر بیداریم را
مرا میخواستی اما چه حاصل
برایت هرچه کردم باز کم بود
مرا روزی رها کردی در این شهر
که این یک قطره دل دریای غم بود
ترا میخواستم تا در جوانی
نمیرم از غم بی همزبانی!
غم بی همزبانی سوخت جانم.
چه میخواهم دگر زین زندگانی؟
+ نوشته شده در جمعه بیستم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 10:2 توسط الهه
|