(امروز ۱۹ابانه فقط ۱۰ روز دیگه مونده!)روزها از پی هم میگذرند وای بر من که چگونه میگذرند!

با هر غروب و انتظار طلوع دیگر ترس نزدیک شدن به روز موعود مرا میکشد!

اری هفته هاست که باهر غروب میمیرم و با امید رویا بودن ابن کابوس روز بعد را اغاز میکنم اما هیهات که این واقعیت از هر واقعیت دیگری واقعی تر است!

فرصت رو به پایان است و کاری از من نمیاید!

چه کنم که هرروز تحملم به غم هرگز نبودنش کمتر میشود و از روزی که دیگر صبری برایم نماند میهراسم!

با چشمانی خیس به سرعت تکه های قلبم را از زمبن جمع میکنم تا زیر پای کسی نرود !

جمعشان میکنم و به زیر سایه بانی میخزم

در گوشه ای زانوانم را در اغوش میگیرم و میترسم!

به اندازه ی تمام تکه های قلبم میترسم!

از بلاییکه قرار است سرم بیاید از خزان روزهایی که تنهاتر از این روز های تنهاییم است میترسم!

 

کسی تسکینم نیست

مرهمی برای زخمم نمی یابم

اشک هایم که روی زخم دلم میریزد دلم میسوزد چراکه اشک هایم شور است

شورتر از همیشه !

شور است چون هنوز هم برای او شور میزند!

هرروز که به عاشورایه زندگیم نزدیک میشود...

...حصار قلبم تنگ و تنگتر کورسوی امیدم تنگ تر میشود!

تا سر را بروی نیزه نداده ام دست قلبم را بگیر و ازین چاه یوسف کش برهانش خدای من!